مينا و پلنگ ( ۲ )
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٩  کلمات کلیدی:

فرصتی پيش اومد تا به اتفاق ريحانه و وحيد سری به بازارچهء خيريه در کانون فکری کودکان بزنيم... حضور قلب های مهربانی که روحيه نوعدوستی و همياری را زنده نگاه می دارند ... گرچه شايد به لحاظ مادی کمکها چشمگير نباشه اما زنده نگهداشتن تفکر کمک به همنوعان ارزشمند و جای قدردانيه ... در اين حضور سعادتی بزرگ نصيبم شد که دو عزيز مهربان را زيارت کردم... پوريای عزيز که قلبش مالامال از صداقت ، بی ريايی و مهربانی است و مهران مهربان که از شروع ياد ايام رودخانه مهرش هميشه بر ايام ما روان بوده و هست و تشکری هم از ريحانه به مهران عزيز که باعث شد تا ريحانه با دستان کوچکش پرنده ای را در جمع مهربانان با دعای مخصوصش که هيچ پرنده ای زندانی و در قفس نباشه بسوی آسمان آبی آزاد کند و موجب خوشحالی بی وصف ريحانه گردد.

چند هفته ای است که بلاگ اسکای قطع و دلمون برای مهربونای اون ديار تنگ شده ... گرچه تعدادی از اون مهربونها هنوز وفادار هستند و منت گذاشته و ترنم های مهرشون همچنان جاريه ... مسيح عزيز و مهربونم ، غريب عزيز ( باران مهر ) و پسر استرآباد و مهربونايی هم که نقل مکان کردند به پرشين بلاگ ... مهربان هميشگی ايام ما مهر تو ، عهد جديد ( صدر عزيزم ) ، صنم مهربون و  دريای دريايی يار هميشه آبی ام ... که در خدمتشون هستم ... و اميدوارم که زودتر ترنم مهر مهربونهای بلاگ اسکای هر چه زودتر بر ايام ما جاری بشه ...

                        -------------------------------------------------------------------------------

واما ادامهء خلاصه روايت مستند مينا و پلنگ از کتاب مينا و پلنگ نوشته هادی سيف:

قسمت دوم :

بهار ، کندلوس را گلباران کرده بود. جای خالی ، بر در و ديوار کله چوها باقی نگذاشته بود ، همه جا را گل نشانده بود .  کندلوس شده بود مثل يک باغ بی در و پيکر ، يک باغچه پر گل. زنان دهکده ، خندان ، پای تنورهای داغ ، نان شيرين می پختند ، ترانه سر می دادند. با اين همه ، هيچ کس در دهکده در انديشه چگونه آمدن بهار نبود. اما مينا در آن شب انتظار ، لحظه ای از کنار پنجرهء کله چويش دور نشده بود.

در آن شب مينا دلش می خواست ، زيباترين ترانه و آواز را به پاس آمدن بهار بخواند. دلش از آنهمه روزها و شب های سرد و تاريک زمستان گرفته بود. نسيم ِ سحرگاه ِ دهکده ، مينا را تنگ در آغوش گرفت. او را با خود از دهکده بيرون برد. مينا مثل يک پرنده کوچک عاشق ، بال و پر زنان رو سوی جنگل پر کشيد. به جنگل که رسيد ، در ِ سبز جنگل که به رويش باز شد ، پا به مهمانی بزرگ بهار گذاشت. دسته دسته ، گلهای وحشی را ديد که همراه موسيقی وزش ِ  نسيم َ ِ سحر ِ جنگل می رقصند. از شدت التهاب نای راه رفتن نداشت. سر بر پای بلوط گذاشت ، و دراز کشيد. لحظه ای چشمانش را روی هم گذاشت. صدای پای ناشناخته ای به يکباره خيال او را دزديد. صدای پايی که خواب علف های نو رسيدهء جنگل را بر هم زد.

بلند شد ، بی اختيار دور خودش چرخيد. مثل آدمی که دنبال گم گشته ای بگردد ، هراسان در دل تاريک جنگل ، اين سو و آن سو دويد. اما صدای پا را گم کرده بود. بغض ، گلويش را فشرد ، دلش مثل گلوی (( مينای مِی )) گرفت. بعد  از آن همه سالهای تنهايی ، بعد از  آن روزهای دراز انتظار،‌ می ديد ، دلش آنقدر کوچک شده است که به نياز عشق ، به التهاب عاشقی گرفتار شود. اول بار بود که قلبش به شدت می تپيد. کاش دوباره آن صدای پای نا شناخته را می شنيد. صدای پائی که لابد به ديدار او آمده بود. مينا ، نوميد و دلشکسته ، باز به درخت بلوط عاشق پناه برد. سرش را به تن بلوط تکيه داد. بی اختيار زد زير گريه. های های گريست. همراهش آواز سر داد، آوازی بلند. انگار می خواست با التماس ،  آن صدای پا را صدا کند. با او راه بيفتد، به دور دست های جنگل رود. گم شود.

اما آفتاب بهار ، همه چلچله های عاشق را در آسمان آبی ِ صبح به پيشواز مينا فرستاده بود ، به تسلای دل شکسته مينا. سرخی مردمکان چشمانش که به آبی آسمان دوخته شد ، حضور شادمانه و مهربانانه چلچله ها را که ديد، دوباره دلش باز شد. آفتاب رنگ پريده عصر بهار، هنوز از روی تن دهکده نپريده بود که مينا پا به دهکده گذاشت. نغمه و هياهوی بلبلان بهار ، همچنان در دهکده بلند بود. يکراست رفت سراغ چشمه پرآب دهکده ، صورت داغ و ملتهبش را به آب چشمه سپرد. خنکای آب گونه های مينا را بوسيد. چشمانش را در آب چشمه باز کرد. آب چشمه را سبز می ديد، درست مثل سبزه های دشت.مينا نوميد از يافتن آن صدای پای گنگ و مرموز ، نشست مقابل آب جويبار. صورتش را در آينه جويبار ، لرزان و شکسته می ديد. مثل اينکه سالها پير شده باشد ، با خودش هم بيگانه شده بود.

* جوان ، سرخورده از پناه تخته سنگ بيرون آمد. آفتاب از دهکده راهش را کشيده بود و روی تن بلند البرز داشت خودش را به بلندای کوه می رساند. به خاطر آن همه درد و رنج و فراق ، به آن همه انتظار و شوق آمدن بهاری که بيايد  و درِ کله چوی مينا را بکوبد، و او را دوباره به دشت و جنگل و کوه بکشاند. اما دوباره می ديد بهار هم در برابر عصيان و گريز مينا ناتوان است.

* پلنگ، درسياهی شب جنگل ، عاصی و بی قرار ، گرداگرد ِ خود می چرخيد. نا و توان هيچ جست و خيزی را نداشت. دستها و پاهايش به سختی روی زمين کشيده می شد. حال يک شکار زخم خورده و مجروح را داشت.تمام روز را در جنگل ، آواره مانده بود ، به انتظار آمدن شب ، تولد سحر در جنگل  تا که مينا بيايد ، آواز سر دهد ، مينا را ببيند ، آوازش را بشنود ، از خود بی خود شود. سحر داشت آرام آرام به جنگل می رسيد. پلنگ آهسته از جنگل بيرون زد، بی واهمه و ترس از حضور شکارچی های به کمين نشسته. بر بلندای تپه جنگل که رسيد ، دهکده کندلوس را ديد که در بغل تنگ و سياه شب ، به خواب رفته است ، يک خواب سنگين. تا مدتها به تماشای دهکده ايستاد. مردمکان سرخ چشمانش ،تا دوردستهای دهکده را کند و کاو کرد،دلش بی تاب ديدار مينا بود.

آواز مينا از فاصله های دور به گوشش رسيد. صدا هر لحظه نزديک و نزديکتر می شد. پلنگ داغ شد ، تنش لرزيد ، ميخکوب زمين شد. لحظه ای هراسان به خود آمد. بيم و ترس آنکه مينا با ديدنش از مقابل او بگريزد ، يا که هرگز پا به جنگل نگذارد ، او را وادار به گريز کرد. رفت و در پناه بلوط پير عاشق ، پريشان و مضطرب ، در انتظار رسيدن مينا به سر برد. مينا به نزديکی های جنگل که رسيد ، بی اختيار تنش شروع به لرزيدن کرد. بی آنکه بخواهد ،‌ صدای آوازش را بلند و بلندتر کرد.

دوباره به آن صدای پا افتاده بود. با آنکه آن صدای پا را نمی شناخت اما نمی دانست چرا دوست دارد باز آن صدای پا را بشنود.  مينا احساس اسيری می کرد می ديد که جايی دلش گرفتار شده ، کجا ؟ نمی دانست. به جنگل که پا گذاشت ، آنقدر در التهاب شنيدن دوباره آن صدای پای غريب و ناشناخته بود که حوصله شکستن شاخه های خشک درختان و جمع کردن هيزم را هم نداشت. يکراست رفت سراغ درخت بلوط پير عاشق ، پای درخت بلوط نشست، برای بلوط آواز خواند ، يک آواز عاشقانه بلند.

 


 
مينا و پلنگ ( ۱ )
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢۳  کلمات کلیدی:

 در ابتدا از پوريـای مهربون كه زحمت تغييرات قالب رو كشيدن تشكر می كنم و به اتفاق ريحانه براش سلامتی و موفقيت در تمامی مراحل زندگی آرزو می كنيم.

                                                             ----------------

 داشتم کتاب مينا و پلنگ رو می خوندم که ريحانه ازم پرسيد چی می خونی ؟ گفتم کتاب مينا و پلنگ ... ازم خواست تا براش تعريف کنم ... گفتم نه طولانيه ... بعداً برات تعريف می کنم ... اصرار می کرد ... گفتم باشه به شرطی که آمپولات رو مامان بزنه و دستگاه پمپ رو هم وصل کنه بعدش برات تعريف می کنم ... آمپول بهمراه دستگاه پمپ به ريحانه وصل شد و ريحانه آماده خوابيدن ... من هم شروع کردم براش به تعريف کردن داستان مينا و پلنگ ... ميانه های تعريف داستان بودم که ديدم چهرهء ريحانه دگرگون و آمادهء گريه شده ... خواستم يه جوری داستان رو سرهم و تمومش کنم اما ريحانه خواست که قشنگ تعريف کنم و نمی شد گولش زد ... من هم تا آخرش ادامه دادم که ناگهان ريحانه با صدای بلند شروع کرد به گريه کردن ... خيلی طول کشيد تا ساکت شد ... نيم ساعت گذشت و باز ريحانه با صدای گرفته به مادرش گفت که دوست داره باز هم گريه کنه ... با دلداری و نوازش آرام آرام  به خواب رفت...

                          -------------------------------------------------------------

و حالا قصد دارم خلاصه ای از روايت مستند مينا و پلنگ را از کتاب مينا و پلنگ در چند قسمت تقديم کنم ... روايتی است مستند از روستای کندلوس از بخش کجور ِشهرستان چالوس ... البته نمی دونم دوستان می پسندند يا نه ... اگر استقبال شد ادامه اش را تقديم خواهم کرد .

قسمت اول:

هيچ غريبه ای کندلوس را نمی شناخت. راه دهکده را هيچ پای بيگانه ای نپيموده بود.به خيال هيچ کس نرسيده بود که در دامان سبز جنگل , ته يه دره دور افتاده و غريب , آدمهايی هم بدنيا می آيند , عاشق می شوند, زندگی می کنند  و می ميرند.همين غريبی و تنهايی بود که دلهای همهء آدمهای دهکده را مالامال از عشق و صفا و يکرنگی ساخته بود. پرنده ها را واداشته بود , ديوار به ديوار سفيد و پاک کله چوها ,  لانه بسازند.بی هيچ ترس و بيمی از تنهايی جوجه هاشان , از ويرانی ِ لانه هاشان.

مردم دهکده آنچنان شيفته و دلباختهء بهار بودند که هيچگاه پا روی گلبرگها نمی گذاشتند. مست و بی قرار به ضيافت بهار می رفتند  به تماشای حضور جانانه بهار. برای بهار آوار می خواندند . ترانه می سرودند و سر در گوش بهار زمزمهء عاشقانه سر می دادند. ميان اين همه يکرنگی و صفا , يک دل عاشق, راهش را از ساير دلها جدا کرده بود. به شبهای تنهايی و ماندن در کله چوی کوچکش , مونسی با دل تنهايش   آنچنان انس گرفته بود,که مردم دهکده به پاس تنهايی او , حتی از کنار ديوار کله چويش, رد نمی شدند.

اين دل تنها , اين دل عاشق,  دل مينا , دختر بالا بلند و زيبا روی کندلوس بود. دختری با موهايی به رنگ تن بلوط , با نی نی چشمانی به رنگ دانه های سرخ انار , پوست صورتی مهتابی ,  قد و بالايی همانند درخت سرو ,  بلند و آزاد. مردم دهکده با مهربانی ,  مينا را با آوازش ,  با تنهايی اش , باور کرده بودند.کمتر دستی , در شب های تنهايی و بيداری مينا , کوبه در کله چوی او را می کوبيد.  حتی در شب های سرد و بلند زمستان کندلوس. نه آنکه او غريبه با آنان بود , مينا ميان قاب آينه دل ِ آدمهای ساده و پاک دهکده جا داشت.

چشم و دل روشن و عاشق يکاک آنان بود. به جنگل که پا می گذاشت , پای درخت بلوط ِ پير عاشق جنگل که می رسيد , دستان پر التهاب و نيازش را گرداگرد قامت ايستاده بلوط , حلقه می کرد.  سرش را روی تن بلوط تکيه می داد, غرق در عطر تن بلوط به نجوای سر شاخه های درختان جنگلی گوش می سپرد که نسيم آرام صبح دست بر سر و رويشان می کشيد و بيدارشان می کرد. مينا مثل اينکه دنبال گم گشته ای باشد, اين سو و آن سوی جنگل سرک می کشيد.

در ميانه راه, دخترکان دهکده را می ديد که دست در دست يکديگر , شاد و خندان   راه پيوستن به جنگل را در پيش دارند. مينا بی اعتنا به آنان , مردمکان سرخ چشمانش را به زمين می دوخت. حسی مثل شرمساری , مثل غريبی, مثل گريز.

ادامه دارد...

                               

                                               بمی های مهربان را فراموش نکنيم 


 
ايران روی گسل ِ نا هماهنگی
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱٤  کلمات کلیدی:

عصری که به خونه برگشتم و نزديک درب خونه که رسيدم صدای گريهء ريحانه به گوشم رسيد ... گفتم که حتماً وحيد و ريحانه دعواشون شده ... زنگ رو به صدا در آوردم ... وحيد در رو باز کرد... گفتم : چی شده ؟ دعوا کردين ؟ ... گفت نه .. ريحانه به خاطر برنامه تلويزيون داره گريه می کنه ... تعجب کردم از تلويزيون !! ... تلويزيون داشت برنامه کودک پخش می کرد و خانم مجری از کودکان بسياری که جان خودشون رو در زلزله بم از دست دادند صحبت می کرد ... و می گفت که اون بچه ها همشون رفتند به بهشت ...  و ريحانه هم با شنيدن اين خبر شروع کرده بود به گريه کردن که من نمی خوام بميرم و برم بهشت ... آخه من تنها می شم و دلم برای عروسکام تنگ می شه ... نشستم و کلی براش صحبت کردم که نه اينجوری نيست عزيزم و ... تا اينکه رويای بهشت براش جلوهء زيبايی پيدا کرد و به بازی کردن با عروسکاش ادامه داد ...

                                     ************************

قصد داشتم همانند مديريت بحران زلزله که بعد از فرو کش شدن بحران , زلزله و جوانب آن به فراموشی سپرده می شه در بارهء زلزله ننويسم ... اما ديدم نمی شه و مسائلی که می توانست انجام بشه اما نشد و آنچيزی که در ذهن و قلب من هست رو با يستی بنويسم ...

بعد از وقوع اين حادثه تلخ و ناگوار نوشته های بسياری به رشته تحرير درآمد ... از مويه سرايی ها , ابراز همدردی ها و نقدها ... و ديدن و شنيدن صحنه های زيبايی که مردم مهربان ايران خلق کردند ... وقوع زلزله در کشورمان اجتناب ناپذير بوده و سراسر کشور را گسل هايی فعال فرا گرفته است و ۹۷ درصد شهرها و روستاهای کشور در معرض زلزله قرار دارند و اين زلزله نيست که جان انسانها را می گيرد بلکه بناها و ساختمانها هستند که جان انسانها را گرفته و می گيرند ... اما در اين حوادث و خصوصاً اين حادثه دلخراش آنچه را که بر همگان روشن ساخت مديريتی ناهماهنگ و ناتوان قبل و بعد از زلزله بوده است ... علم به اينکه سراسر کشورمان در پهنه بندی خطر نسبی زياد و خيلی زياد زلزله قرار دارند چيز تازه و جديدی نيست و ما بعد از زلزله رودبار و منجيل چه اقدام موثری برای کاهش خسارات انجام داده ايم ؟... جواب اين سوال را همه از زبان وزير راه در کنفرانس خبری هئيت دولت در کرمان شنيديد که پيش نويس لايحه دو سال پيش به مجلس ارائه و تصويب شد و قرار است احتمالاً تا شش ماه ديگر به سازمان و وزارتخانه هايی که موظف هستند و شرح وظايف دارند ابلاغ شود ... بعد از ۱۳ سال از وقوع حادثه بزرگ رودبار آن هم بدين شکل !!... و اين چه اقدام بجا و تحسين برانگيزی است که بايستی مدال مديريت و امدادگری را برای اين سرعت کار به دولت و مجلس تقديم کرد ...

طبق آئينامه ۲۸۰۰ زلزله , بناها و تاسيسات به لحاظ اهميت قابل استفاده بودن آنها بعد از وقوع زلزله گروه بندی شدند که گروه اول ساختمانهای با اهميت زياد بوده و قابل استفاده بودن آنها پس از وقوع زلزله اهميت خاص داشته و ضروری است و وقفه در بهره برداری از آنها بطور غير مستقيم موجب افزايش تلفات و خسارات در نواحی زلزله زده می شود که شامل بيمارستانها و درمانگاهها  ـ مراکز آتش نشانی ـ  مراکز آبرسانی ـ تاسيسات برق رسانی ـ مخابرات ـ مراکز امداد رسانی و همچنين مدارس ـ مساجد ـ فروشگاههای بزرگ ـ ترمينال مسافربری و ... از آن جمله هستند. و اين گروه بندی چيز تازه ای نيست ... گوئيم به هر دليلی ( نبود توان مالی ـ نبود آموزش همگانی ـ نبود نظارت در ساخت و ساز و ... که باز هم به نوعی سيستم دولتی در اين دلايل نقش دارند ) بناهای شخصی مردم بم خارج از استاندارد بوده و فرو ريخت اما چرا ساختمانهايی که در بالا ذکر شده و بايستی در مقابل زلزله مقاومت داشته باشند و متولی ساخت آنها هم سازمانهای دولتی و وزارتخانه ها هستند و می بايستی آئين نامه۲۸۰۰ در ساخت آنها رعايت می شد فرو ريختند که طبق ضوابط آئين نامه بايستی پس از وقوع زلزله های شديد بدون آسيب عمده سازه ای قابل استفاده باقی می ماندند ... در حالی که با زلزله ۳/۶ ريشتری همگی فرو ريختند ... اما در مورد امداد رسانی به موقع : چگونه است که اخبار جنگ افغانستان با آنتن های ماهواره ای سيار از طريق خبرنگاران اعزامی لحظه به لحظه ارسال می شد اما در اين حادثه با گذشت ۱۲ - ۱۰ ساعت از وقوع زلزله هيچ کس درخواست های کمک مظلومان بم را از زير آور نمی شنيد و وزير مخابرات می گفت ما ساعت ۸ صبح روز جمعه متوجه شديم که کليه ارتباطات با بم قطع شده است ... اما نتيجه اين متوجه شدن چه بود ؟ ... و عصر جمعه تازه با خبرمی شوند که زلزله مخربی در بم اتفاق افتاده است !!  و زمان امداد رسانی به موقع از دست می رود ....در خصوص آموزش همگانی چه کارهايی انجام شده است؟ بجز يک مانور کذايی و بيهوده که جزواتش به قيمت گزاف تهيه می شود ... در صورتی که بايستی به رايگان به همه مردم ارائه شود...

اگر نقشهء پهنه بندی خطر نسبی زمين لرزه در کشور را نگاهی بياندازيم می بينيم که همهء کشور مثل بم است و حتی بعضی از مناطق بدتر از بم ... که تهران از نوع بدترين نقاط در اين پهنه می باشد در پهنهء خطر نسبی بسيار زياد ... آيا از حوادث قبلی هيچ عبرتی گرفته ايم؟ ...

و حقيقتاً اين برنامه ريزی کار پيچيده و سختی نبود که انجام نشد کاری که يک گروه دانشجويی هم می توانست در يک کار تحقيقی تدوين کرده و به وزارتخانه ها ابلاغ نمايد ... اما افسوس  که انجام نشد و معلوم  نيست چه زمانی انجام شود ...

بگذريم ...سخن بسيار است و نقاط ضعف های مديريتی نيز بسيار ...... جمع بيشماری از بمی های مهربان خنده هاشان برای هميشه خاموش گشت ... بمی های که به روی سفرهء همه ايرانيان رطب های شيرين بم را هديه می دادند ... بيائيم با رطبی از بم خاطرهء مهربانان ديار بم را زنده نگاه داريم و با فاتحه ای روحشان را شاد کنيم .

 

 

من مانده ام تنهای تنها ... در ميان سيل غمها


 
اينجا بم است
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٦  کلمات کلیدی:

اينجا بم است

و چند هزار سال خاطره

با نخل های زيبايش

و کنارش ارگ بم.

اينجا بم است

با مردمانی ساده و صميمی

اما با تکانی خاموش گشت

و برای مدتها

لبخندهای بم

خاموش خواهد ماند.

ديوارهای خشت و گِل ِ بم

در کنار ديوار علم شدهء ارگ بم

سر تعظيم فرود آورد

و فرياد زد :

تمدن چه زيباست 

تمدن چه زيباست !!!

   bam

 باز هم زلزله ای ديگر ... و اينبار در بم مهربان ... با مردمان ساده و صميمی اش ... و باز خبر حادثه ای غير مترقبه ... کدام غير مترقبه ؟!!! ... روی چنين گسل فعالی زيستن ... در عصر برج سازی داخل چهار ديواری ِ با خشت و گِل زيستن ... آيا حادثه ای اينچنين حتی عظيم مترقبه است يا غير مترقبه ؟؟

فرماندار بم می گويد : در شهرستان ۲۰۰ هزار نفری بم اکثر منازل از خشت و گِل ساخته شده اند ... آری هنوز هم ديوار ارگ بم به تمدن دو هزار سالهء خويش در مقابل تمدن روز افتخار می کند و ديوارش پا برجاست  ... اما ديوارهای خشت و گِل بم خنده های کودکان معصوم بسياری را برای هميشه خاموش کرد ... و فاجعهء دردناک ديگری را به خاطرات ديارمان اضافه کرد ... و بسی جالب که نوايی از رسانه از قول يکی از علما می گويد باشد تا همه پند گيرند !!! ... چه کسی پند گيرد ؟... آيا زنان و مردان سادهء بم با کودکان معصومش که روی گسل فعال و در چهار ديواری خشت و گِل زندگی می کردند پند نگرفته بودند ؟ ... و ژاپن که با زلزله ۸ ريشتری تنها يک کشته داد پند گرفته بود ؟!!! ...

و اين حادثه ای است مترقبه که دير يا زود باز هم در کشور متمدن ما تکرار خواهد شد چرا که در سرزمين زلزله ايم ... و شايد چاره ای جز اين نيست و تمدن روز ما بيش از اين اجازه نخواهد داد تا در مقابل اين حادثه مترقبه مقابله کنيم...

  

بيا تا دست يکديگر بگيريم ...  

 


 
هفته کتاب و خادم مردمی
ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۳  کلمات کلیدی:

به گفته مسئولين ميزان ساعات مطالعه در کشور در حد ايده آل و اميدوار کننده نيست.

تماس تلفنی داشتم با خواهرم معلم کلاس اولی يکی از شهرستانها و متن زير گزارشی است از هفتهء کتاب مدرسه شون که از قول ايشون به رشته تحرير در آوردم:

هفتهء کتاب بود , آموزش و پرورش ِ منطقه يک سری کتاب به همين مناسبت به مدرسه فرستاد تا دانش آموزان خريداری کنند. مدير دبستان به کلاسمون اومد و گفت : نوبت خريد کلاس اولی هاست و هر کسی پول داره بياد بيرون و کتاب دلخواهشو بخره ... من از اين حرف متعجب شدم ... هيچکدوم از بچه های کلاس پول همراهشون نبود ... لذا خريد کتاب بچه های کلاسمون منتفی شد ... روز بعد کلاس اولی ها امتحان هماهنگی داشتند ... امتحانی است که برای سنجش آموزش هر چند وقت يکبار انجام می شه ... از مدير خواستم که بعد از امتحان بچه های کلاسمون برای خريد کتاب بمونند ... اجازه داد و باز هم گفت هر کی پول داره بمونه ... من هم به بچه ها گفتم هر کی پول داره بمونه و بقيه برن داخل کلاس ...حدود نيمی از بچه های کلاس موندند و بقيه رفتند داخل کلاس و اجازه تماشا کردن رو هم نداشتند ( نمی دونم شايد آموزش و پرورش گفته که اونايی که قدرت خريد کتاب رو ندارند تماشا هم نکنند چون امکان داره به لحاظ روانی تاثير منفی داشته باشه !!!)... بچه هايی که پول داشتند موندند و با شوق تمام شروع به انتخاب کتاب کردند ... يکی يه دونه ورداشت ... يکی چند تا کتاب و .... اما هيچکدومشون نتونستند حتی يک کتاب هم بخرند ... چون تو دستشون بيشتر از صد تومنی و دويست تومنی نبود ... در حالی که قيمت کتابا ۷۰۰ , ۹۰۰ و ۱۰۰۰ تومن به بالا بود ... مهتاب چهار پنچ تا کتاب انتخاب کرد و تو بغلش نگه شون داشت بهش گفتم مهتاب چرا اين همه کتاب ورداشتی ... گفت آخه من که پول دارم ... و يه صد تومنی که تو دستای کوچيکش بود رو به من نشون می داد ...اما نتونست حتی يکی از اونا رو هم بخره ... تا بالاخره خانم مدير به من گفت اونايی که مطمئنی می تونند پول بيارند کتابای انتخابيشون رو بده ... اين کار رو کردم و فقط چند تا از بچه های کلاس کتاب دار شدند ... اما تو کلاس بچه هايی که پول نداشتند و کتاب نگرفتند گفتند : خانم معلم چرا به ما کتاب ندادی اونا هم که پول نداشتند و من نمی دونستم چی بگم !...

مدرسهء ما ۵۰۰ نفر دانش آموز داره ... و آموزش و پرورش فقط پول دو تا از خدمتگزار رو می ده در حالی که مدرسه به خدمتگزار بيشتری نياز داره ... لذا يه خدمتگزار داريم که بهش می گيم خادم مردمی ... چون بچه های مدرسه پولشو می دن ... و هر دانش آموز ماهی دويست تومن پول به همين منظور می ده ... فاطمه تو راهروی مدرسه مانتوی ناظم رو می گيره و می گه خانم من نمی خوام پول خادم مردمی رو بدم ... پول منو بدين تا کتاب بخرم ... پولی که دادم رو بدين ...

من مونده بودم از اين ماجرای بچه های کلاسمون در هفته کتاب که چه با شکوه انجام شد و به اين فکر فرو رفتم که با اين وضع چه زمانی مطالعه کتاب به حد ايده آل و اميدوار کننده خواهد رسيد ؟!!!....

 

رسيده از راه

زمستانی ديگر

و کودکی سرد

در کوچهء عبور

با قلبی سرخ

نشسته است

به تماشای چراغی سبز.