مهربانترين سلام بر تو
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٦  کلمات کلیدی:

همـه مـردم شهر به تمــاشای بهار      دل غمـــديده من به تمنــای دگر

هر طرف شاخه گلی به نوای بلبلی      گل ِ اين گلشن من به تولای دگر

 

آغاز سال نو بر همهء قلب های مهربان خصوصاً شما قلب های مهربان ِ ياد ايام که با حضورتان در اين سرای در همهء فصول سرسبزی و بهار را هديه آورديد مبارکباد. قدوم سبز و پرمهرتان همچنان مستدام باد.

 

هديه ای به ريحانه از شهاب مهربون :

                طراح : شهاب ( سيمرغ )

                شعر از :  - پروين . ع - تو می توانی ( باران مهر )

                             - افشين . ب - باغچه

برای ديدن هديه اينجا رو کليک کنيد : ***   تـو می تــــــوانی  ***


 
مينا و پلنگ ( قسمت آخر )
ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٠  کلمات کلیدی:

 ادامه خلاصهء روايت مستند مينا و پلنگ از کتاب مينا و پلنگ نوشته هادی سيف :

قسمت آخر :

صبر و طاقت مينا با آمدن سحر به دهکده تمام شد. می خواست به جنگل برود، دنبال پلنگ عاشق بگردد، برايش آواز بخواند، التماسش کند. به پلنگ بگويد که دست از بی وفايی و بی اعتنايی بردارد و دوباره دل عاشق و بزرگش را به دل معصوم و کوچک او پيوند زند، نگذارد بيش از اين در ناکامی عشق بسوزد، فنا شود.

* پلنگ از جنگل بيرون زد. راه افتاد به سوی دهکده. به شوق آخرين ديدار مينا، شنيدن آواز مينا. پلنگ پا به دهکده گذاشت. يکراست سراغ کله چوی مينا رفت. از ديدن تاريکی پنجره کله چو، سخت به وحشت افتاد. 

شب، مينا، پريشان خاطر، گرفتار و اسير غم و درد و دوری ِ پلنگ، با دو دلی می جنگيد. سراسر وجودش لبريز از دوگانگی و سرگردانی شده بود. اسير برزخ خيال. صدای پای آشنايی را از پشت ديوار کله چويش شنيد. صدای پايی که تمام وجودش را داغ کرد. صدای پايی که آهنگ آشنايی داشت. فکر کرد دارد خواب می بيند. صدای پا هر لحظه نزديک و نزديکتر می شد. آشفته و بی قرار از سر جايش بلند شد، سر برگرداند به طرف پنجره کله چو، بی اراده بيرون را نگاه کرد. چشمان خيس و پر گريه اش به يکباره به چشمان پر نور پلنگ دوخته شد، به سر و گردن پلنگ که از پنجره سر کشيده بود. به سرعت پا از کله چو بيرون گذاشت، پلنگ را در آغوش کشيد. مينا دلواپس و نگران، شتاب زده پلنگ را به داخل کله چويش برد. در کله چو را محکم بست. ناگاه صدای همهمه و جنجال آدمهای دهکده را از بيرون شنيد. وحشت زده پلنگ را واداشت که از نردبان چوبی گوشه کله چو بالا رود، زير بام کله چو پنهان شود. پلنگ با يک خيز  از نردبان چوبی بالا رفت. کله چوی مينا در انبوه حضور مردم دهکده محاصره شد. مينا در آستانه در کله چو بی حرکت و ساکت به تماشای آدمها ايستاد. مينا ساکت نگاهشان می کرد، گويی که لال شده بود. لحظاتی بعد آدمها ، نوميد از ياری به مينا پراکنده شدند. مينا با پاهايی که از شدت اضطراب می لرزيد، از نردبان چوبی بالا رفت ، به پلنگ اشاره کرد که پايين بيايد.

کله چوی تاريک و غم گرفته مينا، از پس آمدن پلنگ، دوباره روشن شد، رنگ و بوی زندگی و عشق گرفت. گرد و غبار از در و ديدار بر گرفت، می خواست هر شب که پلنگ پا به کله چو می گذارد، همه چيز بوی تری و تازگی و عشق بدهد.

تند باد زمستان مثال شغالی تير خورده، در شب سياه و سرد دهکده زوزه می کشيد. مينا از آمدن زمستان به دهکده دلتنگ بود.

* زمستان، در دهکده تنها با برف و سوز و سرما نيامده بود، که گويی به قصد رسوايی و فاش سازی راز ميان عشق مينا و پلنگ آمده بود. در دهکده تنها چشمان وحشت زده و مضطرب و بيدار جوان بود که همه شب بجای ديدار مينا، رقيب زورمند و بی همتای خود را می ديد، پلنگ را می ديد، که سينه برف را می شکافد، پر هيبت رو سوی کله جوی مينا به پيش می رود.

مردان آگاه دل و غيرتمند دهکده، سر در گريبان گرفته و مغموم، از شرمساری - در رفت و آمد پلنگ به دهکده ـ نگاه به نگاه هم نمی دوختند، زير لب می غريدند و درمانده از يافتن چاره در خود فرو می رفتند. مينا کينه ای از آدمهای معصوم دهکده به دل نداشت. می دانست گناه از آدم ها نيست، تقصير دلهاست که هنوز عاشقی را نياموخته اند، اسير محبت نشده اند. کاش پلنگ زبان داشت، می توانست در گوش يکايک آنان قصه دلش را زمزمه کند. بگويد که عشق، تمام زور و توانش را گرفته، بی کينه و آينه دلش ساخته است. از مردمان دهکده بخواهد که فکر انتقام و کشتن او را از سر بدر کنند. نگذارند هيچ گلوله ای به سوی قلب عاشقش رها شود، نگذارند عاشقی بميرد. کاش آدمهای دهکده يکصدا می شدند، پلنگ را با آوازی بلند از جنگل صدا می کردند، از او می خواستند برای هميشه در دهکده ماندگار شود، اهل دهکده شود. رسوايی آرام آرام  قامت ايستاده و مقاوم مينا را داشت خم می کرد. مينا آواز می خواند و می گريست و پلنگ، همراهش زوزه های دردناک می کشيد.

کشتن اين دوست، اين آشنای زورمند عاشق، دور از مردانگی و صفا بود. در ميان جمع دلتنگ و پريشان دهکده تنها يک دل پر کينه پا به پای شعله های آتش اجاق زبانه می کشبد، آن هم دل واماندهء جوان بود که بغض زده و معصوم، چشم در چشم مردان دهکده دوخته بود.

شب، اهل دهکده به عروسی می رفت، به مجلس شادی و سروری در دهکده نيچکوه ، همسايهء کندلوس. صدای کوبه آهنی در ِ کله چو را که شنيد، بی اختيار تنش شروع به لرزيدن کرد، قلبش به شدت می تپيد، حس می کرد دستی دارد گلويش را فشار می دهد، خفه اش می کند. هيچ دلی قرار آن را نداشت که مينا شب، تنها و غريب در دهکده بماند. از کجا که پلنگ - دور از چشم آنان بر او خشم نمی گرفت، او را پاره پاره نمی کرد؟ زنان و دختران دهکده نگران و دلتنگ تنهايی مينا بودند. مينا را کشان کشان به عروسی بردند. گويی داشتند او را به مجلس مرگ می بردند.

* چشمان پر نور پلنگ که از بلندای تپه جنگلی به دهکده افتاد بر خلاف شبهای ديگر - دهکده را سياه خاموش ديد، هيچ نوری از پنجره ها نمی تابيد. نبودن مينا در دهکده، در خيال پلنگ هر لحظه بيشتر به واقعيت می پيوست. پلنگ حيرت زده و ناباور از خاموشی کله چوی مينا، با نوميدی چند بار سرش را به ديوار گلی کوبيد، پوزه اش را به در خيس کله چو ماليد، زوزه های خفيف کشيد، چيزی مثل صدا کردن مينا. اما هيچ پاسخی از کله چوی مينا شنيده نمی شد. پلنگ که مدتها همچنان مات و منگ و حيرت زده به در بسته کله چوی مينا خيره شده بود به يکباره نعره بلندی کشيد. صدای اعتراض پلنگ، تن ساکت و تاريک دهکده را لرزاند. پلنگ حتم داشت که مينا بی اراده و خواست خودش از دهکده بيرون رفته و تنهايش گذاشته است. عطر تن مينا از دهکده نيچکوه به شامه قوی پلنگ می رسيد.

مينا صدای پايکوبی و آواز دختران و زنان دهکده را نمی شنيد. احساس می کرد همه عالم دارند برای شبی اينچنين سرد و بی نور، برای جدايی ميان او و پلنگ گريه می کنند. پرده سياهی آرام آرام جلوی چشمان مينا کشيده شد، ديگر هيچ جا را نمی ديد.

* پلنگ در پايين دامنه کوه لختی ايستاد. عطر تن مينا در دامن کوه پيچيده بود. شامه تيز پلنگ پر از عطر تن مينا شده بود. بی هيچ ترس و ترديدی، بی اعتنا به پارس سگهای دهکده که مقابلش خطی بلند به پهنای کوه کشيده بودند، مثل يک پارچه آتش قلب کوه را شکافت. لحظاتی بيش نگذشت که در حلقه محاصره سگهای گرسنه و خشمگين دهکده اسير شد. خون جلوی چشمان پلنگ را گرفته بود. سرانجام با تن زخم برداشته و مجروح، حلقه محاصره سگهای دهکده را شکست، بی جان و بی رمق وارد دهکده شد.

 زنان سالديده دهکده، پريشان و وحشت زده بر صورت مينا آب می پاشيدند. در همان حالت زار انگار که صدای پای پلنگ مينا را بيدار کرد. نگاهش بی اختيار به پنجره اتاق افتاد، ناگهان چشمش به چشم پلنگ دوخته شد. مينا از شدت خوشحالی، از ته دل جيغ کشيد. جشن عروسی به عزا تبديل شد. صدای گريه و فرياد از گوشه کنار بلند شد. مينا نگران و دلواپس پلنگ، با شتاب از اتاق بيرون زد. مردان دهکده چوب به دست در کوچه های دهکده دنبال يافتن پلنگ از اين سو به آنسو می دويدند. پلنگ رفته بود. پيران دهکده کندلوس، لب فرو بسته و خشماگين، شرمزده از فاش شدن راز رابطه ميان مينا و پلنگ در جمع مردان دهکده همسايه، سر در گريبان گرفته بودند. مينا رسوا نشده بود، کندلوس رسوا شده بود.

* جوان، تنها اهل دهکده کندلوس بود که همدل و هم آواز مردان غريب و نا آشنای دهکده همسايه شده بود. زمان برای جوان، زمان انتقام بود. با اين همه، جوان درمانده و دلواپس اين انتقام بود. او تنها به کشتن پلنگ نمی انديشيد، به مرگ خودش، به مرگ مينا فکر می کرد. تير پر کين او  سه قلب را از حرکت و تپش باز می داشت، قلب های عاشقی که نمی بايست می مردند و خاک می شدند. آتش انتقام در درونش زبانه کشيد، از ميان جمع برخاست و از نيچکوه بيرون زد.

* پلنگ سرمست از ديدار مينا، تن مجروح و زخم ديده اش را به سختی از لابلای برفها بيرون می کشيد. تن پلنگ از شدت زخم می سوخت، درد را صبورانه می چشيد. پلنگ مينا را ديده بود، فهميده بود که مينا زنده است.

* جوان با هر تلاش و مشقتی بود، پاهايش را از تن سرد برف بيرون کشيد. با هر سختی و مرارتی که بود، فاصله اش را با پلنگ کم کرد. آشکارا پلنگ را می ديد، نوای قلب عاشق را می شنيد. پاهای جوان لرزيد، تفنگ از دستش داشت می افتاد، تمام تنش خيس عرق شده بود. عاقبت، انگشت بر ماشه تفنگ گذاشت، جسم زخم خورده و مجروح پلنگ را که هنوز جان داشت و پر هيبت و زور بود نشانه گرفت. صدای تير، تن سياه شب را شکست، چشم شب را خونين کرد، تن پلنگ را شکست. جوان، وحشت زده از هزاران تير که بر سر و رويش می نشست، فرياد کنان سر به بيابان ساکت و تاريک گذاشت، رفت، پا به فرار گذاشت.

* پلنگ در آغوش آشنا و مهربان سحر، خونين و مجروح به سوی دهکده کندلوس پيش می رفت. قطره های خون سرخ رنگش بر تن برف می نشست، مثل سر برآوردن شقايق های وحشی خون رنگ بهار. پلنگ در خيال به ديدار مينا می رفت. مينا را ديد که بسوی او می آمد. پلنگ ، چشم در چشم پر اشک مينا دوخته بود. می ديد که مينا دارد برايش گريه می کند.

سپيده صبح، رنگ خون گرفته بود. مينا، صورت رنگ پريده و مهتابی اش را ميان سرخی ِ به جا مانده از خون پلنگ فرو برد. دهکده کندلوس رنگ ماتم گرفته بود، مينا قبای سرخ و سبز را از تن بيرون کرد، سياه پوشيد. مردم از آبادی های دور و نزديک در تسلی دادن به مينا و همدردی ِ با او به سراغش آمدند. مردان افسره و حيرت زده بيرون کله چوی مينا، انگشت حيرت بر دهان نهادند، بی باور در تولد و مرگ اين عشق سر جنباندند. مينا می دانست که سرانجام پس از گذشت چند روزی، همه آدمها تنهايش خواهند گذاشت. آمد زمانی که ديگر کسی پا به کله چوی مينا نگذاشت، کسی سراغ مينای عزادار و سياهپوش دهکده را نگرفت.

زمستان سرد و شوم،  از سر روسياهی و شرم چندان تاب ماندن نياورد و خيلی زود از دهکده پا به فرار گذاشت. کاش زمستان همچنان می ماند، هيچ درختی سبز نمی شد، هيچ گلی در دشت متولد نمی شد.  با اين همه بهار بی اعتنا به همه دلتنگی و جوش و خروش و خشم مينا با صبوری، قهر مينا را ناديده گرفت. دهکده در مه ِ سنگينی فرو رفته بود. درختان پر شکوفه و سبز دهکده، شرمزده از نگاه مينا ، حرير سپيد مه را بر تن سبزشان کشيده بودند ، گويی که نمی خواستند چشم مينا بر آنان بيافتد. مينا در آغوش تنگ گلهای هزار رنگ بهار ، مثل چلچله ای عاشق به سوی جنگل به پرواز در آمد. رفت تا برای هميشه به آن جان عاشق بی قرار، آن دل بی تاب و در انتظار بپيوندد. مينا آواز خوانان پا به جنگل مه گرفته و سبز بهار گذاشت و برای هميشه در چشم تر جنگل گم شد.

 mina va palang

دهکده کندلوس ( مجموعه فرهنگی کندلوس ) تنديس مينا و پلنگ

چالوس

پايان

اين بار مامان ريحانه می خوند و من مينوشتم و حواسمون نبود که ريحانه بغل دستمون نشسته .. به يکباره مثل اولين بار که برای ريحانه تعريف کرده بودم صدای گريه ريحانه بلند شد و ساکت نمی شد ... وای از اين قلب مهربون ريحانه... !


 
مينا وپلنگ ( ۶ )
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱۳  کلمات کلیدی:

 

 

يزيديان همچنان تشنه خون قلب های حسينی اند

و عاشورا پرچمی که هرگز به زمين نخواهد افتاد

 

*****************

قصد داشتم روايت مينا و پلنگ را در اين قسمت تمومش کنم اما ديدم نميشه سمبلش کرد ... لذا با کمک وحيد اين قسمت رو نوشتم تا هفته آينده قسمت آخر رو بنويسم.( وحيد خوند و من نوشتم )

و اما ادامه روايت مستند مينا و پلنگ از کتاب مينا و پلنگ نوشته هادی سيف :

قسمت ششم :

هنوز سحر به دهکده نيامده بود. سياهی شب، چشم بيدار درختان سبز ِ جنگل را پوشانده بود. مينا در  مقابل گرمای بی جان و رمق اجاق نيمه روشنش نشسته بود. دلش شور می زد، اصلاً قرار و آرام نداشت. به چشمان روشن پلنگ فکر می کرد، که در دل جنگل، خيره به سياهی شب دهکده، دارد انتظارش را می کشيد. سياهی شب دهکده گلويش را می فشرد. با اين همه، از رسوايی می ترسيد. می ترسيد رسوايی بيايد، دامنش را بگيرد، عشقش را بدزدد، فنايش سازد. افتاد در انديشهء نگاه های پر وسواس و کنجکاو مردم دهکده. سحر سرانجام به دهکده آمد. در کوچه پس کوچه های دهکده می دويد. می خواست هر چه زودتر به کوره راه جنگل پا بگذارد. از همان دوردست های جنگل صدای قلب بزرگ پلنگ را شنيد. اول بار بود که احساس می کرد، علف ها و گلهای راه جنگل به پايش پيچيده اند، به امکان حرکت و رفتن نمی دهند.

از فاصله دور، چشمان خيره و در انتظار پلنگ را ديد که مثل گوهر شب چراغ، چونان دو ستارهء روشن و پر نور، بر بلندای تپهء جنگلی می درخشيد. مينا بی قرار پا به چشم جنگل گذاشت، به چشم پلنگ. پای درخت بلوط پير عاشق که رسيد، تن داغ و پر التهابش را به خنکای تن بلوط چسباند. پلنگ، مست و بی قرار، گرداگرد مينا می چرخيد. هر چه تلاش می کرد، جايی مقابل مينا قرار بگيرد نمی توانست. وحشت داشت از اينکه به مينا نزديک شود، بسوزد، خاکستر شود.مينا شور و شيدايی پلنگ را که ديد، احساس لذت و غرور کرد. خودش را قدرتمندترين موجود روی زمين حس می کرد. او را در آغوش گرفت، سر و گردنش را نوازش کرد، برايش آوازی بلند خواند.

آنچنان غرق در ديدار و مونسی پلنگ شده بود که ندانست کی سحر به سر آمده بود. فکر اينکه حضور ناپيدای او ميان روز، در دهکده ورد زبانها شده است، به تشويش و نگرانی اش انداخت. می خواست هيزم هايی را که پلنگ از پيش برايش تدارک ديده بود، بر دوش بگذارد، جنگل را ترک کند اما، بی حس شده بود. به سختی بلند شد. خواست دسته های کوچک هيزم های جنگل را بر دوش گذارد،  اما هر چه تلاش کرد نای تکان دادن آن دسته کوچک را نداشت. مينا نيم نگاهی به بلوط پير عاشق انداخت. لبخندی از سر رضايت بر لبانش نشست. به آرامی زير سنگينی بار هيزم در جنگل قدم بر داشت. پلنگ تا انتهای جنگل پشت سر مينا راه افتاد. پلنگ را از همان فاصله های دور می ديد که بر سر تپه جنگل همچنان به تماشای او ايستاده است. مينا بغض کرد.

صدای پای آمدن پاييز را در دهکده، صدای شکستن تن شاخه های درختان و جدايی برگهای رنگ پريده و زرد را از سرشاخه های درختان دهکده می شنيد. پاييز يرای مينا هميشه قشنگ بود، پر از خاطره بود. اما در اين حضور بی هنگام پاييز، مينا دلنگران پلنگ، از پاييز بيزار شده بود. پاييز آمده بود تا راز ورمز  عشق ميان او پلنگ را فاش سازد. آمده بود هر دوشان را رسوا کند، چشم غريبه ها را به سوی جنگل کشد. می ترسيد پلنگ عاشق، از غصه اين تاراج بميرد. آسمان دهکده، همپای دلتنگی و غم مينا، بغضش ترکيد، گريه کرد. مينا پا به پای ريزش باران بی امان دهکده گريست، يک گريه بی صدا.

 * جوان، خوشحال و سر مست از آمدن پاييز، مثل پرنده ای سبکبال خودش را در توفان هزار رنگ پاييز دهکده رها ساخته بود.

 * مينا و پلنگ هر دو آرام آرام دست بسته، تسليم سرنوشتی شوم و سياه شده بودند. لحظه های ديدارشان شتاب زده و کوتاه، خالی از عشق و آسودگی بود. ياد سحرگاه بهار و ديدار مينا، خاطره آواز بلند مينا، پلنگ را به زانو درآورده بود. عشق، آنچنان توان و نيرويی به او بخشيده بود که می ديد اگر اراده کند، حتی می تواند تا قلب آسمان به پرواز درآيد. با تمامی اين احوال، پلنگ جسارت وارد شدن به کله چوی مينا را نداشت. شامه تيز پلنگ يکراست او را به طرف کله چوی مينا کشاند. از شدت اضطراب، قلبش تند تند می زد. مقابل در کله چوی بسته مينا که رسيد، دست و پايش سست شد. ميخکوب شد. به سختی از هيزم های تلنبار شده اطراف کله چوی مينا بالا رفت. خودش را به بام رساند و نفسی براحتی کشيد. از آسمان ابری و سياه دهکده، قطرات آب باران بر سر و روی پلنگ می نشست.

مينا سحرگاه پا به جنگل که گذاشت، در اولين نگاه و ديدار، پلنگ را مثل روزهای نخست آشنايی، چابک و پر نيرو يافت. چشمانش ديگر آن مظلوميت و دلتنگی هميشگی را نداشت. چون ياقوت می درخشيد. بلوط از هيجان حضور و نوازش مينا بيدار شد. مينا راه افتاد. پلنگ همچنان خيره به تماشای او، از جايش تکان نخورد. چند قدمی جلوتر نرفته بود که بی اختيار سر بر گرداند. با حيرت و ناباوری، لختی به پلنگ نگاه کرد. از ديدن بی اعتنايی و بی تفاوتی پلنگ تمام تنش به لرزه افتاد. مينا می خواست با تمام وجود سر پلنگ فرياد بکشد تهديدش کند، او را وادار سازد که مثل هميشه به دنبالش راه بيفتد. مينا با همه خشم و عصيان، بی آنکه ديگر سر برگرداند و پلنگ را ببيند، شتابان از جنگل فرار کرد.

 * شب دهکده، با آوای بلند، پلنگ را صدا می کرد. هيجان و التهاب رسيدن دوباره به کله چوی مينا، آراميدن بر بام کله چوی مينا، او را مثل پرنده ای تيز پرواز به سوی دهکده می کشاند. تنها در اين ميان، مينا بود که بی خبر از آمد و رفت های شبانه پلنگ به دهکده، شب ماندگاری اش به سحرگاه بر بام کله چو بی خبر از همه ايثارها و بی قراری ها و از خودگذشتگی های پلنگ هر زمان دل و روحش به عصيان و خشم بيشتری کشانده می شد بی آنکه بداند که پلنگ، ديگر آوره نيست، سرگردان نيست، حتی شيفته مينا هم نيست بلکه به تمامی در وجود مينا يکی شده و ديگر هيچ. پلنگ بر بام کله چوی مينا، لحاف آسمان پر ستارهء دهکده را بر سر کشيد و با تمام وجود گوش به آواز مينا سپرد.

مينا باور کرده بود پلنگ سرانجام به وسوسهء گريز و بی وفايی افتاده، دست از شور و التهاب عاشقی کشيده، ديگر ميلی به مانده در کنار او ندارد. مينا آهسته و آرام در گل ولای کوچه های دهکده قدم برداشت . چنان ميل و رغبتی در رفتن به جنگل و ديار پلنگ نداشت. باران که بند آمد، مه سنگين سپيد صبح، درختان جنگل را بلعيده بود.  مينا هيچ جا را نمی ديد. نگاه پر کينه و نگرانش اطراف را جستجو می کرد. پلنگ گويی از جنگل گريخته بود. برای هميشه مينا را ترک کرده بود. از چشمان باران خورده بلوط پير، اشک می باريد، انگار که بلوط هم به خاطر دل شکسته و ناکام مينا و عشق برباد رفته او می گريست.

 * پلنگ، خيس از باران تند سحرگاه دهکده به دنبال مينا که از کله چويش بيرون زده بود از بام کله چو بيرون آمد. می خواست مينا حضور او را در دهکده در نيابد، همين بود که از او فاصله گرفت. پلنگ به انتظار مرگ روز و آمدن شب و تولد سحر و ديدار مينا، سر بر دامن بلوط پير عاشق گذاشت.

ادامه دارد...

 


 
محرم + مينا و پلنگ ( ۵ )
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٤  کلمات کلیدی:

فردا که بهار نغمــه ای ساز کند

در سوگ حسين نامه ای باز کند

پيغـام سـروش آيد از دشت کبود

غمنـــامه عشق از نـو آغـــاز کند

 شعر از پروين.ع ( باران مهر )

 

و  هر قلبی می تواند کربلايی باشد همانند کربلای حسين ( ع ) و جدال آزادمردانه ای داشته باشد با همهء نامهربانی ها و دورنگی ها .

سلام به همه همرهان مهربونم !

مدتيه که کمتر به نت سر می زنم و همينطور از مسنجر هم کاملاً دور بودم ، از همهء همرهان مهربانم که برام آفلاين های محبت آميز و دوستانه فرستادند و حقير نتونستم جوابشون رو بدم معذرت می خوام ... فکر کنم تعداد کمی از دوستان پيگير روايت مينا و پلنگ هستند ، برای همين برای اينکه روايت ناقص تموم نشه سعی می کنم در دو قسمت تمومش کنم ، البته ادامه اش مطالب جالب رو در بر می گيره ... اگر مهربونی راغب به خوندن همهء مطالبش هست می تونه با خريد و خوندن کتاب از کل روايت مطلع شه.

و اما ادامه خلاصه روايت مستند مينا و پلنگ از کتاب مينا و پلنگ نوشته هادی سيف :

قسمت پنجم :

* چشم نگران و دل بی تاب جوان، که به عروس دهکده دوخته شد، به يکباره احساس کرد، دستی پنهان، پيش چشمان او، دهکده را به آتش کشيده است، کله چوها را در ميان شعله های آتش می سوزاند. جوان، بی تاب از خيال زبانه کشيدن شعله ها، از اين کوچه به آن کوچه می دويد، اما، آتش دست بردار نبود. آتش دامن او را رها نمی کرد. می سوخت، فنا می شد و با تمام وجود مينا را صدا می کرد ، او را به ياری می طلبيد.

* عصر که آمد، جنگل، در تدارک آمدن شب و سحر و ورود مينا، پر از نور شده بود. جنگل، عطر تن مينا را گرفته بود. پلنگ، در دور دست ِ جنگل، نغمهء پرنده های عاشق را که لابلای شاخه و برگ سبز درختان پنهان شده بودند ، می شنيد. آرزو می کرد کاش می توانست به همه جانداران مظلوم و معصوم جنگل، به آنها که حتی تاب لحظه ای ديدارش را نداشتند بگويد که او ديگر يک پلنگ آواره و زورمند جنگل نيست. او يک عاشق است، يک پلنگ عاشق است. جان عاشق هم مهربان است، تسليم است، بی زور است. جان عاشق کينه ندارد، خشم نمی شناسد، خوی درندگی ندارد. می ديد در جنگل غريبه شده است. حيوانات جنگل برايش بيگانه شده اند. سودای هيچ جنگ و گريزی، هيچ مقابله ای با آنان را در سر ندارد. از بوی خون، از ستيز بيزار است. پيش خودش فکر می کند، کاش همهء حيوانات جنگل، چه آنها که زور و توان او را داشتند، چه ضعيف ترينشان، مثل او عاشق می شدند. جنگل به جای جنگ و گريز، به جای نعره و فرياد ، خلوتکدهء عشاق می شد. مينا سلطان جنگل می شد. سلطان عشق. به همه جانداران جنگل فرمان می داد، دست از آوارگی و کشتار بردارند به جای آنکه به جان هم بيفتند، عاشق يکديگر شوند، به سبزه ها و گلهای بهار جنگل بينديشند. به صدای بال زدن عاشقانه پرندگان جنگل، به جست و خيز بی امان شاهپرکها، به سفر دور و دراز قاصدکها. آنوقت، جنگل جای آسوده و امنی می شد، پر از آشتی و مهر می شد. او می توانست، مينا را برای هميشه به جنگل بکشاند. مينا هم جنگلی شود. در قلب جنگل برای مينا قصری از گل به پا کند. بعد همه حيوانات جنگل را صدا کند، جشن راه بياندارد، جانداران جنگل، گرداگرد اين قصر جمع شوند؛ مينا برايشان آواز بخواند. جنگل ميعادگاه عاشقان شود.

ادامه دارد ...