ياد ايـــام ...... ( ۸ )
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٦  کلمات کلیدی:
... واما بعد..
يه هفته از تزريق خون ريحانه گذشته ... مثه هفته قبل آرمايش خون و دردسرای بعدی...
جواب آزمايش از ديدگاه خودمون اميدوار کننده است تا ببينيم اسباب خدا چی می گن ...
صبح روز سه شنبه ... باز هم تکرار هفته قبل ... وحيد امتحان داره و يه خورده هماهنگی لازمه ... اين بار منتظر وحيد مونديم تا از امتحان برگرده ... بعدش اون خونه موند و ما به بيمارستان رفتيم البته با تاخير ... معاينه انجام شد ... اسباب خدا ميگن فعلا نمی شه نظر قطعی داد بايد صبر کرد تا آزمايشات ديگه ای هم رو انجام بده تا هفته بعد ...
اسباب خدا اجاره دادن که ريحانه ميتونه بره به مسافرت ولی با شرايط خاص ... ريحانه خيلی خوشحال بود و دوون دوون اومد به طرف من و گفت : بابا جون دکترا گفتن ميتونم برم ( ... ) اون جايی که می تونه مادربزرگا و بابابزرگاشو ببينه ....
يکساله که جز چهار ديواری اتاق خودش و بيمارستانو نديده ...
رفتيم مسافرت و ريحانه خيلی خوشحال ... انگار دوباره متولد شده ... مريضيشو فراموش کرده بود ...شروع کرد به عروسک بازی با همسن و سالای فاميلش ...
روز اول هوا خوب بود ولی بعدش آسمان شروع کرد به گريستن و چه گريستنی ... فرداش ريحانه گفت منو ببر کنار دريا ... گفتم نه عزيزم ... هوا رو نگاه کن چقدر خرابه ... سرد هم هست ... گفت نه فقط می خوام با دريا صحبت کنم ... و من متعجب از اين حرف ...

دو روز موندنمون تموم شد و برگشتيم به پايتخت تمدن ها ... ريحانه رو هم نتونستم به ديدار دريا ببرم ... و من هنوز در فکرم که او چه چيزی در دلش بود که ميخواست به دريا بگه ؟...

رازی درون سينه من می سوخت

می خواستم که با تو سخن گويد

اما صـــــدايم از گره کوتــــه بو د

در سايه بوته هيـچ نمـــــی رويد

فروغ

... ادامـــه دارد
 
يـاد ايـام ........ ( ۷ )
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٢  کلمات کلیدی:

و سلامی دوباره به مهربانانی که با پيام مهر قلب کوچولوی ريحانه رو شاد می کنند( از جمله عمو داود به عنوان بانی وبلاگ ... بهزاد عزيز اولين پيام دهنده مهر ... آشنای عزيز اولين وبلاگی پيام دهنده مهر .. و همه عزيزانم که پيام مهر فرستادند ) ...
ببخشيد کمی دير شد ... راستش دنبال کارهای او بودم.. بعدا تعريف ميکنم ...

واما بعد...
صبح روز سه شنبه شد.. يک مهمونی ديگه البته بدون وحيد ... وحيد و برای امتحان به مدرسه رسونديم ... و خودمون به طرف بيمارستان ... کارهای اوليه پذيرش رو انجام دادم و برگشتم دنبال وحيد... چون نمی تونست تنها به خونه برگرده ... به اتفاق وحيد مجددا به بيمارستان برگشتيم ... با اولين برخورد با مامانش گفت: مامان سوال سياهرگ اومد و من نوشتم که ...

نوبت معاينه ريحانه رسيد ... به اتفاق مامانش به اتاق پزشکا رفت ... فقط يه همراه رو اجازه می دند داخل بره ...
وحيد خسته شده بود و اظهار گشنگی می کرد ... رفتم به دکه بيمارستان و يه ساندويچ براش خريدم ... برگشتم به بخش ... هنوز بيرون نيومده بودند ... پس از دقايقی اومدند با چهرهای گرفته و ريحانه هم گريه کنان ... چيه ؟!!! ... گفتند ريحانه بايد خون تزريق کنه ... خونش خيلی کمه ... مامانش می گه خودشون هم نمی دونستند کدومش درسته ؟ ... خون بزنه .. نزنه..
ولی در مجموع ريحانه احساس خستگی و بيحالی زيادی داشت ..

برگه تدارک خون گيری و تهيه فيلتر خون رو به بخش بردم ... گفتند ديگه ما فيلتر نمی ديم .. گفتم پس از کجا تهيه کنم؟ ... بغل اتاق پذيرش .. اتاق مديريت ... يه فيلتر می دن البته بايد پولشو بدين ... عجب !! فيلتر فروشی باز شده ؟ نکنه در راستای خصوصی سازی بيمارستانهاست!!! ... از بيماران خاص شروع کردند تا زودتر از شرشون راحت شن!! ...اونم برای بيمارانی که خودشون به اين روز در آوردنش!! ... اونم برای بيماران خاص! ... اونم اورژانسی! ... عجب !!
اشکالی نداره ! مجبورم .. رفتم اتاق مديريت ... ببخشيد آقا ... گفتند جديدا توزيع فيلتر خونو شما رحمتشو می کشيد ... با صورتی در هم و اخمو ... انگار منتظر بود نوازشش کنم و به پاش بيفتم .... يه پارافی در هامش نامه مرقوم فرمودند ... بسمه تعالی ... آقای .. امضا ... در اتاق و قفل کرد و گفت : کسی که در رو باز کرد نامه رو به او بده .. بعد خودش رفت ...
منتظر موندم ... آقايي که لباس خدماتی به تن داشت پس از دقايقی در رو باز کرد... نامه رو به او دادم ... يه برگه در آورد و با يک ماشين حساب ... فکر کرد که من فيلتر عمده ای می خوام ... گفتم بابا بچه ام می خواد خون بگيره .. اونم اورژانسی ... يه فيلتر خون می خوام .. مجددا ليست قيمت ها رو در آورد و نوشت : ۵۹۵۰ تومان ... گفتم چقدر زياد .. گفت نه بابا اين فيلتر بيرون اينقده گرونه ... گفتم پولو به بدم شما ... نه بابا برو بانک بيمارستان ... پول کيفم رو باز کردم .. به! ۵۷۰۰ تومان بيشتر نداشتم ... با خودم گفتم اگه وحيد ساندويچ نمی خورد پوله جور بود ...
طرف مامانشون رفتم و گفتم تو کيفت پول هست؟ کيفشو باز کرد و چند تومنی بود ... خدا رو شکر ... يه هزاری گرفتم و به طرف بانک بيمارستان رفتم ...
وحيد يکسره نق مي زد ... خسته شدم .. خسته شدم ... گفتم بابا من چکار کنم ... منم خسته شدم .. صبر داشته باش ... الان می برمت خونه ...
مونديم پشت صف مراجعين در بانک .. يکی از دکترای ارشد همين پيوند جلو مونه ... از اوناست که به دروغ می گن درصد موفقيت اين عمل بالاست !!! ولی از ريحانه ها به عنوان موش آزمايشگاهی استفاده می کنند ...متصدی بانک می گه : آقای دکتر شده يک ميليون و دويست و ... تومان ... آقای دکتر : اينقد نبود که !... متصدی :آخه يه چک ۸۰۰ تومنی هم داشتين ... دکتر: بعله ...
وحيد نق زدناش ادامه داره ... می گه من خسته شدم منو برسون خونه ... کی می بری؟ .. گفتم صبر کن آقای دکتر پولاشو واريز کنه ... نوبت ما شد و پولو واريز کردم ... و نهايتا تحويل فيلتر ...
اقدامات بعدی .. ارايه تقاضای خون به بانک خونه ... ساعت ۵/۱ بعد از ظهر آماده می شه ...
نوبت خون گيری ريحانه برای چک کردن خون ( کراس مچ ) ... باز هم بی تابی ريحانه ... لطفا بخوابونينش روی تخت ... و گريه ريحانه ... می خوام ببينم چه جوری آمپول می زنه ... اين حرف هميشگی اونه که می خواد با چشاش فرو رفتن نيزه ها ی تمدن رو درون رگاش ببينه ...
گفتم بگو (...) .... و او با صدای بلند و گريه کنان .... بسم الله الرحمن الرحيم ... و سوزن اسکالپ چند سانتی داخل رگ پشت دستش فرو می ره ... مقداری از خون روی تخت می ريزه .. بخشيش پشت دستای کوچيکش شروع به چکيدن می کنه ... و صدای ريحانه .. مامی ... داداش جونم ... و وحيد در کنار در با نگرانی صحنه رو نگاه می کرد و اين خاطرات رو در گوشه ذهنش به بايگانی می سپره ...
اونا بايد منتظر می موندند تا خون آماده بشه ... من هم وحيد رو رسوندم خونه ... بالاخره قبول کرد که تنها خونه بمونه ... اولين باری بود که اينو پذيرفت ... حالا ديگه يواش يواش داره برای خودش مردی می شه .. گر چه اون مردانگی اش رو با ايثار شروع کرد ... ايثار بخشی از هستی خود : سلول مغز استخونش ....
مامانشون زنگ زد و گفت : ديگه آخرای تزريق خونه .. بيا دنبالمون .... وحيد خونه موند و من رفتم دنبالشون ... رسيدم بيمارستان ... گوشه ای کز کرده بودند و منتظرم بودند ...
مامانش گفت برای خون و سرنگ و ... بقيه هم پول گرفتند ... پول داشتی ؟ يه مقداری بود که بس بود ..

بالاخره برگشتيم خونه و يک روز پر ماجرا رو تموم کرديم ... اومديم خونه .. آه .. تازه يادمون اومد امروز چيزی نخورديم ... ساعت پنج عصره ... وحيد تو که ساندويچ خوردی ... يه نون بربری با نيمرو می چسبه ... همين و بس ... الحمدلله

.. ادامه دارد ....

 
ياد ايام ......... ( ۶ )
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱٧  کلمات کلیدی:
.... تو پارک بوديم و بايستی از فرصت به نحو احسن استفاده کرد...مامانش داره از وحيد درس می پرسه .. فردا وحيد امتحان علوم داره ... مامانش می پرسه بازتاب چيست ؟ ...وحيد می گه اگه نور بخوره به آيينه و بعد ... مامانش می گه نه عزيزم به آيينه نه ... به هر چيزی که نور بخوره و نورش منعکس بشه بازتاب می گن ... وحيد می گه آها فهميدم مثه اون ... مامانش می گه مثه چی ؟ .... آن طرفتر در نزديکی ما نور خورشيد به پاهای نمايان دختر جوانی که شلوارک لی به پا داشت می تابيد و انعکاس نور آن تعريف بازتاب رو برای وحيد تداعی مي کرد ...و گفت آها حالا فهميدم ...... مامان پرسيد سياهرگ رو تعريف کن ... وحيد مکث کرد... مامان گفت عزيزم رگی که خون رو به قلب می رسونه... مثه هفته گذشته که از همون رگت برای خواهرت سلول گرفتند ... باز هم وحيد .. آها حالا فهميدم ... گويی بايستی همه چيز برای ما محقق بشه تا اونو بدرستی ياد بگيريم ........ مثه همين بيماری که ما يه پارچه استاد شديم و گاها به بعضی از پزشکای عمومی و آزمايشگاهها می تونيم شرح کامل اين بيماری رو ارايه بديم و کلاس بذاريم ... در صورتی که امر به اين مهمی و امثالهم حتی جا افتاده در سيستم اسباب خدا نيز نيست تا چه برسه به عامه مردم !!!!

دو ساعتی گذشت و سراغ جواب آزمايش رفتيم ... جواب آماده نبود .. يه ربعی نشستم .. تو اين زمان با پرسشهايی که دو متصدی آزمايشگاه می کردند يه کلاس کوچيکی از بيماری و درمونش براشون براه انداختم ... جواب آماده شد ... آه تکون که نخورد هيچ .. افت هم داشته ..برگشتم طرف بچه ها... گفتم هيچ باز هم ..نگاه سرد مادرشون اوج ياس و نااميدی رو در درونش نشون می داد ....و من گفتم نگران نباش ما هنوز اميدواريم .....
undefined
 
ياد ايام ...... ( ۵ )
ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱۱  کلمات کلیدی:
... يه هفته از سلول کمکی گرفتن ريحانه از برادرش گذشته ..... بايستی طبق قرار روز سه شنبه برای معاينه به بيمارستان ببريمش... روز قبلش بايد آزمايش cbc معمولی بده ...
طبق معمول هميشه خانوادگی به اين مهمونی رفتيم... وارد آزمايشگاه که شديم چشمم به بالای ميز پذيرش افتاد.... با آزمايش الکتروفروز قبل از ازدواج از تولد فرزند مبتلا به بيماری.... جلوگيری کنيد .... با خودم گفتم دوره ما همين ده سال پيش اين بساط تبليغات نبود ... اگر چه اين بيماری ۵۰ سال پيش توی اين سرزمين تمدن ها شناسايی شده ولی با اينحال هنوز هم سالانه حدود ۱۰۰۰ فرشته با اين بيماری جهت نمايشگاه تمدن به بازار نظام پزشکی عرضه می شن ... و در عوض گوش و ذهن همه از چی توز ... اشی مشی... پاک يادت نره پر شده...می بينی سرعت پيشرفت تمدن چقدر بالاست.... بگذريم... هرز چند گاهی مجبور ميشم يه گريزی بزنم جهت استحضار واقدام مقتضی ...
ريحانه باز هم استرس داشت از خون گيری... با يه خورده گريه نمونه گيری تموم شد... به پذيرش گفتم اورژانسيه اگه لطف کنين ....گفتش ۵/۱ ساعت بعد آماده می شه... تو اين فرصت به پارکی که در نزديکی آزمايشگاه بود رفتيم تا زمان بگذره و بعد بريم جواب و بگريم....
وارد پارک شديم... به به ... يه نمايشگاه ديگه از گفتگوی تمدن ها اينجاست ..ولی از نوع فرهنگی!!!
ريحانه بيا و چند لحظه ای دردتو فراموش کن و به اين فراورده های تمدن نگاه کن... تا يه خورده دلت شاد بشه... ريحانه که هنوز چسب بعد از نمونه گيری روی دستاشه با ديدن اون فراورده ها سرش رو پايين ميندازه....چون اون معصومه و از شروع تولدش چيزی جز درد تمدن رو حس نکرده....
ريحانه روسری به سر... دستکش به دست و ماسک به صورت يه خورده برای پارکيون غريب به نظر می رسه ... و اونا هم برای ريحانه غريب بودند...پسری با موهای دم اسبی ريحانه رو به تعجب واداشت که چرا خودش که دختره و اما موهاش بخاطر بيماريش کوتاهه روسری سرشه .. ولی اون پسر موهاش بلنده و ولی روسری سرش نيست...

خسته شدم ... انشالله ادامشو فردا مينويسم... البته اگه کسی تحويل بگيره....
 
 
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱٠  کلمات کلیدی:
ياد ايام............. ( ۴ )

.... و اما بعد....

اين مدت به همين صورت تا ۶۰ روز گذشت....

اوايل مهر بود كه ريحانه مرخص شد...اوقات مسرت بخشي برامون بود....نتايج بعد از عمل خوشبختانه مثبت بود..... آزمايشات درصد موفقيت را ۱۰۰ درصد نشون مي داد ...

يه اتاق مخصوص براي ريحانه... درزهاي پنجرها رو كاملا گرفتم... اتاق كاملا لخت و بدون وسايل اضافي.... اسباب خدا ( دكترا ) اينجوري دستور داده بودند و ريجانه ميبايستي يكسال در اون اتاق قرنطينه باشه... نه رفتي و نه آمدي .... تنها مهمونيمون رفتن به بيمارستان براي معاينش بود...

اين روند ادامه داشت تا بهار ۸۲ .... سير درمان مثبت بود... البته فراز و نشيب هايي هم داشت... بهار ۸۲ رسيد ... فصل زندگي دوباره.... اما نه.... ناگهان سير نزولي بهبودي او شروع شد..... انگار واژه بهار در فرهنگستان وجود ش بي معناست.... و فقط واژه هاي فصل پاييز رو ميشه در فرهنگستونش پيدا كرد...

سير نزول بيماريش به مرحله اي رسيد كه آزمايش پيوند رو ۵ درصد نشون مي د اد ... باور اين خبر بسيار سخت بود....اسباب خدا ( دكترا ) گفتند كه تنها راه اهداي سلول كمكي از برادرشه ... بار دوم.. باز هم ؟ اسباب خدا ميگن تيري است در ناريكي... و شايد.....

سرتونو درد نيارم... علي رغم اينكه اينكار براي وحيد ريسك داشت ولي اون كار رو هم انجام داديم... و او با لباسهاي زيباي بيمارستاني .. خيلي بدش مي اومد...

زمان امتحاناتشه... سه روز ديگه امتحاناتش شروع مي شه....اولين امتحانش گفتگوي تمدناس!!!.. تاريخ... چه حسن تصادفي ... وحيد درس تمدن رو با چشمان زيباي كودكانه اش به عينه مي بينه و نيار به كتاباي تزريقي نيست.... داريوش... اشك .. كوروش ... ساسان ...و تمدن پر افتخاري كه امثال ريحانه ثمره آن هستند... شايد هم تقصير داريوش بوده كه با بي لياقتيش نتونست مقابل اسكندر يوناني دوام بياره و اون به اتفاق سلكوس واژه يوناني تالاسمي رو براي سرزمين گفتگوي تمدن ها !! سوغاتي آوردند...بگذريم.. جهت استحضار و اقدام مقتضي بود و بس ...

وحيد بستري شد و از يكي از رگهاي منتهي به بالاي قلبش مقداري سلول مغز استخون ( Marrow cell ) گرفتند براي خواهرش... اين هم انجام شد... و ما منتظر و اميدوار....

ريحانه هر روز كه از خواب پا مي شه زير پاش يه چيزي ميذاره تا قدش به آيينه برسه و پلك چشمشو با انگشتان كوچيكش پايين مياره و مي گه مامان جون خونم زياد شده....

... ادامه دارد.....



 
ياد ايام...
ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٧  کلمات کلیدی:
...و اما بعد ....
وحيد و برده بودم شهرستان پيش بستگان تا نوبتش بشه...و خودم هم توي اين شهر خرا ب شده .تهرون..
دو هفته از شيمي درماني ريحانه گذ شته بود و آماده انجام عمل...حالا ديگه نوبت ايثار وحيد بود..يادم مياد كه من به موقع نرسيدم و آشنايي هم بالا سرش نبود و اون هم با گريه و زاري نذاشت كه اونو به اتاق عمل ببرن.. و اصرار داشت قبل از عمل باباشو ببينه.... مجبور شدن تا منتظر من بمونند.... مامانش پيش ريحانه بود و خروج از بخش براش ممنوع ...قبل از رفتن به اتاق عمل تونستم ببينمش .ظاهرش نشون مي داد خيلي گريه كرده ..با نگاهي ملتمسانه منو نگاه مي كرد ..خانم پرستاري گفت بعدش بايد براش دوچرخه بخري و ...يه خورده دل داريش دادم و نوازشش كردم ..دستاش به آرومي از دستام جدا شد و تختش به سمت اتاف عمل حركت كرد... انو هم مثه خواهرش به آفرينندشون سپردم...خيلي به خودم فشار مي آوردم كه تحمل كنم و لي اين قطرات اشك بود كه بر گونه هاي خود احساس مي كردم ....
وحيد ايثارش رو انجام داد و بعد از چند روزي در بيمارستان موندن مرخص شد...بعدش فرستادمش شهرستان پيش بستگان چون من نمي تونستم اونو تنها خونه بذارمو برم اداره...
غذاي بيمارستان بد بود و ريحانه اصلا غذاي اونجا رو نمي خورد و نخوردن غذا براي او وضع رو بدتر مي كرد...مجبور شدم روزها زودتر به خونه برمو و حداقل يك وعده غذا درست كنم و براشون ببرم.....
روزها به سختي مي گذشت...ريحانه لحظاتي و روزها و شبهايي پس از عمل تا پاي پرواز پيش مي رفت...تب بالاي ۴۰ درجه و .... چه سختي هايي كه مامانش كشيد...
تو اين مدت با خيلي از فرشته ها مثه ريحانه آشنا شديم... فاطمه..افشين.محمد..عبدالله.. فاطمه اي ديگه و.... همه تكرار فيلم ريحانه بودند...مثه يك خانواده بوديم ولي خانواده اي بزرگ...يكي از فاطمه ها كه ريحانه بعد ها تعريفشو مي كرد كه شبها خيلي ناله مي كرد تو بيمارستان پرواز كرد....
آه چه فرشته هايي كه ثمره اين نظم مدرن بودند و هستند.... يادمه كه يه مقاله اي در خصوص آفت اين ميوه ها نوشته بودم كه در يكي از روزنامه ها چاپ شد...كه باعث ايجاد اين ميوه هاي نارس را نظم مدرن ياد كردم..و راستش هم قصور واقعي از اون ناباغبان ها بود و هست ... سرانجام محكوم هم شدند... مي دوني آخرش بهم چي گفتند...اي بابا ما جهان سومي هستيم... در صورتي كه اين فقط توجيهي بود ناجوانمردانه براي فرار از جرم ...جرمي كه آرامش هزازان خانواده را بر هم زده..... فلب هزاران پدر و مادر را سالها خونين جگر كرده....جرمي كه قلب هزاران برادر و خواهر رو براي بيمارشون اندوهگين كرده..... و اما بگذريم ... قصد ندارم اينجا دادگاه بشه و مجرمين رو معرفي كنم... چون گوش شنوايي وجود نداره...ولي اين واقعياتيه كه نمي شه اونا رو انكار كرد.....
.......ادامه دارد....


 
ياد ايام...
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٥  کلمات کلیدی:

...انتظار به سر رسيدوفرشته اي پا به دنياي سخت زندگي نهاد و غافل از آينده اي سخت و دشوار لبخند هاي زيباي كودكانه بر لبانش نقش بست..
چند ماهه اول زندگي رابا خوشي پشت سر گذاشت...به ناگه چهره اش زردو رنجور گشت..
آه دخترم را چه شد...چرا ؟ بعد از خون دل خوردنهاي بسيار پزشك نسخه تالاسمي را براي او پيچيد و آسمان آبي زندگيميان خصوصابراي ريحانه تيره و تار گشت.. چون كه اين نسخه مرگ تدريجي براي او و ذوب شدن وجود مابراي جگر گوشه مان راتجويز مي كرد..
...اما آشناي عزيز..نميدوني كه بر مااين چند سال چه گذشت توي اين آشفته بازار آدماي سالمش به سختي زندگي مي كنند چه برسه كه يه بيماري اينچنيني داشته باشي..
شروع ماجرا جنوب بوديم..اونجاكه براي اينجورمريضا كشتارگاهه...اومديم تهرون...آه شهر گفتگوي تمدنها... اسباب خدا .. دكترا رو ميگم..گفتن تنها راه نجات قطعي ريحانه پيوند مغزاستخونه..كه بايد برادرش وحيدبه اون كمك كنه ..آه يه مشكل ديگه چرا وحيد...؟
وحيد ده سالشه.و بر عكس ريحانه خيلي از سوزن و آمپول ميترسه .اماريحانه واقعا صبر و استقامتش غير باوره..با اين كوچكيش در اين مدت چند سال هر جا براي درمان دوره ايش بستري ميشد تعجب همه را وا ميداشت....بگذريم..
براي عمل دو سال پيش استخاره كرديم بداومد...پارسال از قم براش استخاره كرديم اين متن براش تفسير شد...عميق و پر معناست شايد مخالفتهايي در كار شود ولي محكم استوار به كارتان ادامه دهيد و..
يادمه پارسال دقيقا همين فردا ۵/۳/۸۱به سوي حرم ضامن آهو رفتيم تا اون بزگوار رو هم به وساطت بگيريم..ريحانه خيلي در اون ايام زيارت خوشحال بود..اولين سفرش به اونجا بود...هميشه از اونجا تعريف مي كنه و مي گه ميشه بازم بريم مشهد... ..
و اما بعد..... بالاخره تصميم گرفتيم اون كار رو انجام بديم...
مرداد ماه ۸۱ بود كه ريحانه بستري شد. طبق معمول بيمارستان ها از من امضا گرفتند و ريحانه رو به دست اسباب خدا سپردم ولي الحق به دست او سپرده بودم .....
يك پام اداره بود..يك پام خونه ... يك پام هم دنبال تهيه دارو و بيمارستان و آزمايشات و... وسر انجام سخترين درمان هاي پزشكي روي اون شروع شد.. شيمي درماني و...
قبل از بستري خودم موهاش رو كوتاه كردم..مدل پسرونه زدم..در بيمارستان در ابتداي شيمي درماني براي شروع به لحاظ مسايل رواني و..موهاش رو از ته كوتاه كردند........ يادمه فرداي اون روز براي حال و احوال كردن از اداره براشون زنگ زدم تا از ريحانه بپرسم..مي خواست با هام حرف بزنه.. مامانش گوشي رو بهش داد و او با صداي آروم ولرزون شروع كرد به صحبت كردن....گفت..بابا موهامو كوتاه كردن .من دوست ندارم موهام كوتاه باشه..آخه من دخترم...دوست دارم موهم بلند باشه.....گفتم بابا جون عيبي نداره بعدا.. وقتي كه خوب شدي موهات بلند تر ميشه و از اولش هم قشنگتر...ولي او باز هم ادامه مي دادو...... و من ديگه توان ادامه دادن نداشتم و گوشي رو قطع كردم و با صداي بلند شروع كردم به گريه كردن..دست خودم نبود..
.. باخودم گفتم اسمشو چي بذارم..مكافات.. قسمت..حكمت..سرنوشت..اگه من سوژه هستم پس چرا ريحانه ؟ من ديگه چقدر تحمل دارم...
در طول اين چند سال عمري كه از او ميگذره و شكنجه ميشه.. ميدونم يك سوال هميشه در ذهنش نقش بسته..ولي هيچگاه جلوي من به زبون نياورده....كه چرا بايد اون اين همه شكنجه بشه؟ و...
در اين جند ساله از عمرش موقع آمپول زدنها بيشتر اوقات تحمل وصف ناپذيري داشت و داره ..از درد پاهاشو به زمين فشار ميده ولي دادش در نمي آد ..جالبه چندبار وقتي كه سوزن تيز رگ نازكش رو سوراخ مي كرد او پاهاش رو به زمين فشار مي داد و به جاي گريه مي خنديد... اون هم كودك پنج ساله..بگذريم......
ادامه دارد......