شهر فرشتگان
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱٦  کلمات کلیدی:

در شهری با عنوان شهر فرشتگان بهمراه داداش سعيد و ريحانه بودم ، بچه های ۴-۳ ساله در آنجا زندگی می کردند. قطاری را ديدم که عده ای از فرشتگان ( بچه ها ) رو سوار می کرد ، دود قطار فضای اون منطقه را مه آلود و رويايی کرده بود. قطار تا مسيری از راه ديده می شد و در اون فضای مه آلود آرام آرام محو می شد . عده ای از فرشتگان بازی می کردند ،‌عده ای غذا می خوردند. از ريحانه پرسيدم که اين قطار فرشتگان را به کجا می بره ؟ ريحانه گفت : عده ای از اين فرشتگانی که اينجا می بينی از طرف خدا اجازه دارند که به زمين بيان و زندگی کنند. در حين صحبت کردن ِ ريحانه ، من ريحانه ء ۴ - ۳ ساله ای در بين فرشتگانی که سوار قطار می شدند تا به زمين بيان را ديدم ، به سرعت به ريحانه ای که کنار ما ايستاده بود نگاه کردم ،‌چون ريحانه ء ۷ ساله کنار من و داداش سعيد ايستاده بود ، ‌و ما کاملا متعجب شده بوديم . دقايقی به سکوت گذشت و ريحانه  سرش را پايين انداخت و با حالت خجالت گفت : عمه سعيده فهميدی ؟ ... من هم جزء فرشتگانی هستم که خدا به آنها اجازه داده که به اين دنيا بيايند و زندگی کنند ... خدا به من اجازه داد .

سپس به اتفاق هم بر روی سفره غذايی نشستيم که بر روی سبزه های بسيار زيبا پهن شده بود.

عمه سعيده

تاريخ خواب : ۴ دی ماه ۸۳ شب جمعه ، مصادف با ولادت امام رضا (ع)

**  البته اين رويايی بود که عمه ی ريحانه ديده و گرنه سعيد کجا و شهر فرشتگان کجا . اميد که همگان با گستردن سفره ی محبت و مهر در قلبها مورد رحمت حق قرار گيريم.

ريحانه ديگه يواش يواش خودشو آماده می کنه برای رفتن به کلاس دوم ، برای ريحانه آرزوی موفقيت کنيم با دعاهای شما خوبان صميمی.