لحظه ی گم شده
ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٧  کلمات کلیدی:

دستش به رديف بالای کتابها نمی رسيد ، رفت روی صندلی تا دستهاش به کتاب مورد نظرش برسه اما روی کتاب وسايل زيادی بود در همين حال با صدای بلند اين شعر را هم می خواند :  بسی رنج بردم در اين سال سی ، عجم زنده کردم بدين پارسی ..../ گفتم دنبال چی می گردی ريحانه ؟ گفت می خوام کتاب شاهنامه رو بخونم ! گفتم خوندن شاهنامه يه خورده برات سخته بيا کتاب سهراب سپهری رو بخون . کتاب رو برداشت و شروع کرد به خوندن . نگاهی بهش کردم ديدم سوژه ی خوبی برای عکس شده ، سريع عکسی ازش گرفتم . بعد از انتقال به کامپيوتر هر چه خواستم ببينم در موقع عکس گرفتن چه شعری می خونده نتونستم ، ازش پرسيدم کدوم شعر رو می خوندی ؟ گفت همونی که توش فانوس زياد داشت...

 

لحظه ي گم شده

 

با زوم کردن عکس و ورق زدن چند باره ی کتاب ، شعر رو پيدا کردم.

درسته دخترم لحظه ی گم شده ات را با اين شعر پيدا کردی:

 

لحظه گم شده

 

مرداب اتاقم کدر شده بود

و من زمزمه خون را در رگهايم می شنيدم

زندگی ام در تاريکی ژرفی می گذشت

اين تاريکی ، طرح وجود مرا روشن می کرد

در باز شد

و او با فانوسش به درون وزيد

زيبايی ِ رها شده ای بودم

و من ديده براهش بودم :

رويای بی شکل زندگی ام بود.

عطری در چشمم زمزمه کرد

رگ هايم از طپش افتاد

همه ی رشته هايی که مرا به من نشان می داد

در شعله ی فانوسش سوخت

زمان در من نمی گذشت

شور برهنه ای بودم.

 

او فانوسش را به فضا آويخت

مرا در روشن ها می جست

تار و پود اتاقم را پيمود

و به من ره نيافت

نسيمی شعله ی فانوس را نوشيد.

 

وزشی می گذشت

و من در طرحی جا می گرفتم

در تاريکی ژرف اتاقم پيدا می شدم

پيدا ، برای که ؟

او ديگر نبود.

آيا با روح تاريک اتاق آميخت ؟

عطری در گرمی رگ هايم جابجا می شد.

حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد.

و من چه بيهوده مکان را می کاوم:

آنی گم شده بود.