شايد تو راست می گويی
ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱  کلمات کلیدی:

 

نگاشته سوژه با نظرات مختلفی مورد عنايت قرار گرفت که مرا در ادامه نگاشتن ياد ايام به شک انداخته است . البته نقطه مشترک پيامها ابراز محبت بوده است.

مهربانی می گفت وقتی ما دل به مهر او بستيم چه نيازی به مهر ديگران است که چنين سوژه هايی مورد توجه قرار بگيرند يا نگيرند. پيام دوستمان از اين ديدگاه که دلبستگی نهايی اوست بجا و حقيقيت است که او همه چيز هست و غير او هيچ.  اماواژه های همزيستی ـ مشورت ـ نوعدوستی ـ تجربه ـ ايثار ـ همسايگی و ... در ارتباط بين انسانها معنا پيدا می کند ... اگر اين نبود کار ما در اين وبلاگ شهر چه بود؟

مهربانی ديگر نکوهشم می کند و شکوه از غمناک بودن یاد ايام دارد که چرا موجب ناراحتی دوستان شده ام و مرا متهم به نديدن فراتر از بينی ام می نمايد ...

ريحانه ياد ايام موضوع خاص نيست او معصوميتی عام است که دربرگيرنده واژه های بسياری است ... واژه های تلخ و شيرين .... در ياد ايام می توان صداقت را ديد ... در ياد ايام می توان بی ارزش بودن انسان در جامعه ای را ديد ... می توان دروغ را در جامعه ای مغرور ديد ... می توان مهربانی ها را ديد ... می توان تکبر را ديد ... می توان ريا را ديد ... می توان رنج را ديد ... می توان ايثار را ديد ... می توان مديريتی ناتوان را ديد ... می توان دعا را ديد ... می توان در اوج نياز بی نيازی را ديد ... می توان مادر را ديد ... می توان زيارت را ديد ... می توان تمدن را ديد ... می توان نگاه را ديد ... و در ياد ايام او می توان از نگاهش ديد و احساس کرد که صدها واژه را چه ساده برايت تعريف می کند ....

شايد من به اشتباه رفته ام  و نبايد اينچنين می نوشتم ... بايد واژه های عشقی که با مترسکهای خندان تزئين شده است را می نوشتم تا موجب خوشحالی ديگران شود .... شايد می بايستی چشم به روی واقعيت می بستم و در اوج درد و رنج و اشکهای پنهان ظاهری خوشحال و شاد را به نمايان می گذاشتم ... و به دروغ می گفتم که ای خوانندگان و ای همشهريان وبلاگ شهر : ما در دنيای مهر و عطوفت ـ در دنيای بی ريايی و صداقت و در دنيای مملو از ارزشهای والای انسانی زندگی می کنيم ... در دنيای ما دروغ نيست ـ ريا نيست ـ عشق خريدنی نيست ... اينجا صداقت محض است و اينجا قلب ها پاک و سرشار از عاطفه اند ... با انسان انسانگونه رفتار می شود ... و مظلوم و ظالم کلماتی نايافتنی در اين شهرند و ...

و شايد نبايستی در اين شهر می آمدم ... از انسانها دور می شدم و کنجی می نشستم و فقط يک مهربان را صدا می زدم ... نمی دانم شايد تو راست می گويی .... شايد تو راست می گويی.

 

او معصومیتی عام است