ياد ايام...
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٥  کلمات کلیدی:

...انتظار به سر رسيدوفرشته اي پا به دنياي سخت زندگي نهاد و غافل از آينده اي سخت و دشوار لبخند هاي زيباي كودكانه بر لبانش نقش بست..
چند ماهه اول زندگي رابا خوشي پشت سر گذاشت...به ناگه چهره اش زردو رنجور گشت..
آه دخترم را چه شد...چرا ؟ بعد از خون دل خوردنهاي بسيار پزشك نسخه تالاسمي را براي او پيچيد و آسمان آبي زندگيميان خصوصابراي ريحانه تيره و تار گشت.. چون كه اين نسخه مرگ تدريجي براي او و ذوب شدن وجود مابراي جگر گوشه مان راتجويز مي كرد..
...اما آشناي عزيز..نميدوني كه بر مااين چند سال چه گذشت توي اين آشفته بازار آدماي سالمش به سختي زندگي مي كنند چه برسه كه يه بيماري اينچنيني داشته باشي..
شروع ماجرا جنوب بوديم..اونجاكه براي اينجورمريضا كشتارگاهه...اومديم تهرون...آه شهر گفتگوي تمدنها... اسباب خدا .. دكترا رو ميگم..گفتن تنها راه نجات قطعي ريحانه پيوند مغزاستخونه..كه بايد برادرش وحيدبه اون كمك كنه ..آه يه مشكل ديگه چرا وحيد...؟
وحيد ده سالشه.و بر عكس ريحانه خيلي از سوزن و آمپول ميترسه .اماريحانه واقعا صبر و استقامتش غير باوره..با اين كوچكيش در اين مدت چند سال هر جا براي درمان دوره ايش بستري ميشد تعجب همه را وا ميداشت....بگذريم..
براي عمل دو سال پيش استخاره كرديم بداومد...پارسال از قم براش استخاره كرديم اين متن براش تفسير شد...عميق و پر معناست شايد مخالفتهايي در كار شود ولي محكم استوار به كارتان ادامه دهيد و..
يادمه پارسال دقيقا همين فردا ۵/۳/۸۱به سوي حرم ضامن آهو رفتيم تا اون بزگوار رو هم به وساطت بگيريم..ريحانه خيلي در اون ايام زيارت خوشحال بود..اولين سفرش به اونجا بود...هميشه از اونجا تعريف مي كنه و مي گه ميشه بازم بريم مشهد... ..
و اما بعد..... بالاخره تصميم گرفتيم اون كار رو انجام بديم...
مرداد ماه ۸۱ بود كه ريحانه بستري شد. طبق معمول بيمارستان ها از من امضا گرفتند و ريحانه رو به دست اسباب خدا سپردم ولي الحق به دست او سپرده بودم .....
يك پام اداره بود..يك پام خونه ... يك پام هم دنبال تهيه دارو و بيمارستان و آزمايشات و... وسر انجام سخترين درمان هاي پزشكي روي اون شروع شد.. شيمي درماني و...
قبل از بستري خودم موهاش رو كوتاه كردم..مدل پسرونه زدم..در بيمارستان در ابتداي شيمي درماني براي شروع به لحاظ مسايل رواني و..موهاش رو از ته كوتاه كردند........ يادمه فرداي اون روز براي حال و احوال كردن از اداره براشون زنگ زدم تا از ريحانه بپرسم..مي خواست با هام حرف بزنه.. مامانش گوشي رو بهش داد و او با صداي آروم ولرزون شروع كرد به صحبت كردن....گفت..بابا موهامو كوتاه كردن .من دوست ندارم موهام كوتاه باشه..آخه من دخترم...دوست دارم موهم بلند باشه.....گفتم بابا جون عيبي نداره بعدا.. وقتي كه خوب شدي موهات بلند تر ميشه و از اولش هم قشنگتر...ولي او باز هم ادامه مي دادو...... و من ديگه توان ادامه دادن نداشتم و گوشي رو قطع كردم و با صداي بلند شروع كردم به گريه كردن..دست خودم نبود..
.. باخودم گفتم اسمشو چي بذارم..مكافات.. قسمت..حكمت..سرنوشت..اگه من سوژه هستم پس چرا ريحانه ؟ من ديگه چقدر تحمل دارم...
در طول اين چند سال عمري كه از او ميگذره و شكنجه ميشه.. ميدونم يك سوال هميشه در ذهنش نقش بسته..ولي هيچگاه جلوي من به زبون نياورده....كه چرا بايد اون اين همه شكنجه بشه؟ و...
در اين جند ساله از عمرش موقع آمپول زدنها بيشتر اوقات تحمل وصف ناپذيري داشت و داره ..از درد پاهاشو به زمين فشار ميده ولي دادش در نمي آد ..جالبه چندبار وقتي كه سوزن تيز رگ نازكش رو سوراخ مي كرد او پاهاش رو به زمين فشار مي داد و به جاي گريه مي خنديد... اون هم كودك پنج ساله..بگذريم......
ادامه دارد......