مهمانی خدا يا جشن تولد ؟
ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱۱  کلمات کلیدی:

 

تلويزيون داشت برنامه خردسالان پخش می کرد و ريحانه هم غرق در تماشا ... خانم مجری برای کوچولوها در باره ماه رمضان صحبت می کرد و مهمانی خدا ... ريحانه از من پرسيد که چرا ما به مهمانی خدا نمی ريم ؟ ... گفتم که مهمونی همين جاست ... خونه خودمون ... خونه همه ... گفت پس می شه تو خونه بادکنک وصل کنيم و جشن بگيريم ؟ ... گفتم عزيزم جشن تولد که نيست تا تو خونه بادکنک آويزون کنيم ! ....سخنان ريحانه دقايقی منو به فکر واداشت ... ريحانه راست می گفت ... چرا جشن تولد نباشه ... تولد مهربونی و صداقت ها ... تولد پاکی ها و زيبايی ها ... تو اين ماه بود که قرآن متولد شد ... تو اين ماهه که خوبی ها بايستی زنده تر شن ... جشنی با شکوه تر از اين جشن ؟ ...

ريحانه هنوز مات و مبهم نگاهم می کرد ... گفتم : دخترم ! خدا تو همه خونه ها هست و ماها رو می بينه که تو اين ماه و تو اين جشن تولد ِ مهربونی چقدر با هم مهربون هستيم و چقدر کارهای قشنگ و خوب انجام می ديم .... دوست داشتن مامان و بابا و داداشی ... کمک کردن به مامانی و .... گفت اما من می خوام به مامانی تو آشپزخونه کمک کنم اما مامانی نمی ذاره ... گفتم تو هنوز کوچولويی ... بعداً که بزرگ شدی ...... ادامه دادم که خداهميشه با ماست ... اما در اين مهمونی بيشتر نگامون می کنه و کارهای خوب رو خيلی دوست داره ...و در عوض به دعاهامون هم گوش می ده .... ريحانه به آرامی گفت : منم می بينه ؟... گفتم آره دخترم ... دوست داری به خدا چی بگی ؟ ... گفت: دوست دارم بهش بگم يه کاری بکنه تا حالم خوب بشه و ديگه دکتر نرم .... گفتم بعدش چی ؟ ... گفت: يه اسب به من بده تا سوارش شم و تو جنگل ها اسب سواری کنم ... اين و گفت و رفت اتاق ديگه ....

من هم رفتم چند تا بادکنک که تو خونه بود رو برداشتم و بادشون کردم ... رو يکی نوشتم نماز ... رو يکی روزه ... رو يکی قرآن ... رو يکی ديگه مهربونی و روی يکی هم دعای ريحانه ....و آويزونشون کردم تو خونه تا جشن تولد مهربونی ِ ريحانه که در واقع همون مهمانی خدا بود شکل بگيره .... بعدش تو اين فکر فرو رفتم که می شه تو اين جشن تولد , ريحانه کادوی ِ درخواستی شو از خدا بگيره ...!!!

تمام سپاس از آن او

که غير او هيچ کس را صدا نمی کنم.

گيرم که ديگران را صدا می کردم

پاسخم را نمی دادند.

تمام سپاس از آن او

که دلم به هيچ کس غير او خوش نيست

گيرم که به ديگران دل خوش می کردم ـ

 نا اميدم می کردند.

تمام سپاس از آن او

که به من نيازی نداشت ولی گفت:

دوستت دارم.