نامه ای برای خدا
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٢٤  کلمات کلیدی:

 

 

ريحانه

عصری که از کار به خونه برگشتم همين که وارد اتاق شدم ريحانه به استقبالم اومد و سلام کرد ... با تکه کاغذی در دست ... از من خواست که براش نامه بنويسم ... گفتم که الآن حوصله ندارم , خسته ام , باشه بعد از افطار ... باز هم اصرار می کرد ... تا بالاخره تسليم شدم ... خودکار رو برداشتم و آماده نوشتن ِ نامه روی تکه کاغذی که به من داد شدم ... پرسيدم : خوب حالا به کی می خوای  بنويسی ؟ ... گفت به خدا ... گفتم: به خدا ؟! ... گفت : آره ديگه به خدا ... گفتم باشه ... چی بنويسم ؟... گفت : بنويس ... سلام ! ... خدا ! چرا حالم خوب نمی شه تا من برم شمال و با دوستام بازی کنم ... چون که دوستام هميشه منتظرم هستند ... دوست دارم يه باغ داشته باشم با يه اسب ... من برای دوستای اينترنتی و کسانی که تو بيمارستان بودند دعا می کنم ... خداحافظ.

نوشتن ِ نامهء ريحانه تموم شد ... يه نقاشی هم کشيده بود ... گفتم اين چيه ؟ ... گفت : اين منم دارم نماز می خونم ... تکه کاغذی هم آورد که تاش کرده بود به عنوان پاکت نامه ... و روش با خط خودش اسمشو نوشته بود ...نامهء نوشته شده و نقاشی رو لای اون کاغذ ِ مثلاً پاکت نامه گذاشت و يه چسب هم روش زد و گفت : بده به خدا ... گفتم که نامهء خدا رو که نمی شه اينجوری پست کرد ... گفت ‌:‌ نه آخه خدا بايد بخونه ... گفتم باشه دخترم ! ...

البته می دونم که همون موقعی که ريحانه نيت به نوشتن نامه کرد نامه وارد صندوق پستی خدا شد ... اما برای اينکه ريحانه قلبش آروم بشه گفتم نامه اش رو همينجا تو ياد اياممون می ذارم تا خدا ببينه ....

مهمونای عزيز ايام ِ ما با قلب های مهربونِ خودشون اين نامه رو برای خدا پست خواهند کرد .... در اين شبهای زيبای خدا نامهء ريحانه رو فراموش نکنيد... ممنونم ای قلب های مهربون.

 

هميشه تو روياهام    سوار اسبی می شدم

روحم می رفت اون دور دورا           می شد جدا از اين خودم

خوشبخت ترين آدم ِ        اين زمين خاکی بودم

انگار که يه حرفی داشت     دنيايِ من با خودم

تا تموم شد يه روزی      تموم ِ روياهای من

انگار که بيدار شدم     روشن شد فردای من

مشتا وا می شه يه روزی     ماه نمی مونه پشت ابر

به آرزمون می رسيم    اگر کنيم کمی صبر