هفته کتاب و خادم مردمی
ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۳  کلمات کلیدی:

به گفته مسئولين ميزان ساعات مطالعه در کشور در حد ايده آل و اميدوار کننده نيست.

تماس تلفنی داشتم با خواهرم معلم کلاس اولی يکی از شهرستانها و متن زير گزارشی است از هفتهء کتاب مدرسه شون که از قول ايشون به رشته تحرير در آوردم:

هفتهء کتاب بود , آموزش و پرورش ِ منطقه يک سری کتاب به همين مناسبت به مدرسه فرستاد تا دانش آموزان خريداری کنند. مدير دبستان به کلاسمون اومد و گفت : نوبت خريد کلاس اولی هاست و هر کسی پول داره بياد بيرون و کتاب دلخواهشو بخره ... من از اين حرف متعجب شدم ... هيچکدوم از بچه های کلاس پول همراهشون نبود ... لذا خريد کتاب بچه های کلاسمون منتفی شد ... روز بعد کلاس اولی ها امتحان هماهنگی داشتند ... امتحانی است که برای سنجش آموزش هر چند وقت يکبار انجام می شه ... از مدير خواستم که بعد از امتحان بچه های کلاسمون برای خريد کتاب بمونند ... اجازه داد و باز هم گفت هر کی پول داره بمونه ... من هم به بچه ها گفتم هر کی پول داره بمونه و بقيه برن داخل کلاس ...حدود نيمی از بچه های کلاس موندند و بقيه رفتند داخل کلاس و اجازه تماشا کردن رو هم نداشتند ( نمی دونم شايد آموزش و پرورش گفته که اونايی که قدرت خريد کتاب رو ندارند تماشا هم نکنند چون امکان داره به لحاظ روانی تاثير منفی داشته باشه !!!)... بچه هايی که پول داشتند موندند و با شوق تمام شروع به انتخاب کتاب کردند ... يکی يه دونه ورداشت ... يکی چند تا کتاب و .... اما هيچکدومشون نتونستند حتی يک کتاب هم بخرند ... چون تو دستشون بيشتر از صد تومنی و دويست تومنی نبود ... در حالی که قيمت کتابا ۷۰۰ , ۹۰۰ و ۱۰۰۰ تومن به بالا بود ... مهتاب چهار پنچ تا کتاب انتخاب کرد و تو بغلش نگه شون داشت بهش گفتم مهتاب چرا اين همه کتاب ورداشتی ... گفت آخه من که پول دارم ... و يه صد تومنی که تو دستای کوچيکش بود رو به من نشون می داد ...اما نتونست حتی يکی از اونا رو هم بخره ... تا بالاخره خانم مدير به من گفت اونايی که مطمئنی می تونند پول بيارند کتابای انتخابيشون رو بده ... اين کار رو کردم و فقط چند تا از بچه های کلاس کتاب دار شدند ... اما تو کلاس بچه هايی که پول نداشتند و کتاب نگرفتند گفتند : خانم معلم چرا به ما کتاب ندادی اونا هم که پول نداشتند و من نمی دونستم چی بگم !...

مدرسهء ما ۵۰۰ نفر دانش آموز داره ... و آموزش و پرورش فقط پول دو تا از خدمتگزار رو می ده در حالی که مدرسه به خدمتگزار بيشتری نياز داره ... لذا يه خدمتگزار داريم که بهش می گيم خادم مردمی ... چون بچه های مدرسه پولشو می دن ... و هر دانش آموز ماهی دويست تومن پول به همين منظور می ده ... فاطمه تو راهروی مدرسه مانتوی ناظم رو می گيره و می گه خانم من نمی خوام پول خادم مردمی رو بدم ... پول منو بدين تا کتاب بخرم ... پولی که دادم رو بدين ...

من مونده بودم از اين ماجرای بچه های کلاسمون در هفته کتاب که چه با شکوه انجام شد و به اين فکر فرو رفتم که با اين وضع چه زمانی مطالعه کتاب به حد ايده آل و اميدوار کننده خواهد رسيد ؟!!!....

 

رسيده از راه

زمستانی ديگر

و کودکی سرد

در کوچهء عبور

با قلبی سرخ

نشسته است

به تماشای چراغی سبز.