مينا و پلنگ ( ۱ )
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢۳  کلمات کلیدی:

 در ابتدا از پوريـای مهربون كه زحمت تغييرات قالب رو كشيدن تشكر می كنم و به اتفاق ريحانه براش سلامتی و موفقيت در تمامی مراحل زندگی آرزو می كنيم.

                                                             ----------------

 داشتم کتاب مينا و پلنگ رو می خوندم که ريحانه ازم پرسيد چی می خونی ؟ گفتم کتاب مينا و پلنگ ... ازم خواست تا براش تعريف کنم ... گفتم نه طولانيه ... بعداً برات تعريف می کنم ... اصرار می کرد ... گفتم باشه به شرطی که آمپولات رو مامان بزنه و دستگاه پمپ رو هم وصل کنه بعدش برات تعريف می کنم ... آمپول بهمراه دستگاه پمپ به ريحانه وصل شد و ريحانه آماده خوابيدن ... من هم شروع کردم براش به تعريف کردن داستان مينا و پلنگ ... ميانه های تعريف داستان بودم که ديدم چهرهء ريحانه دگرگون و آمادهء گريه شده ... خواستم يه جوری داستان رو سرهم و تمومش کنم اما ريحانه خواست که قشنگ تعريف کنم و نمی شد گولش زد ... من هم تا آخرش ادامه دادم که ناگهان ريحانه با صدای بلند شروع کرد به گريه کردن ... خيلی طول کشيد تا ساکت شد ... نيم ساعت گذشت و باز ريحانه با صدای گرفته به مادرش گفت که دوست داره باز هم گريه کنه ... با دلداری و نوازش آرام آرام  به خواب رفت...

                          -------------------------------------------------------------

و حالا قصد دارم خلاصه ای از روايت مستند مينا و پلنگ را از کتاب مينا و پلنگ در چند قسمت تقديم کنم ... روايتی است مستند از روستای کندلوس از بخش کجور ِشهرستان چالوس ... البته نمی دونم دوستان می پسندند يا نه ... اگر استقبال شد ادامه اش را تقديم خواهم کرد .

قسمت اول:

هيچ غريبه ای کندلوس را نمی شناخت. راه دهکده را هيچ پای بيگانه ای نپيموده بود.به خيال هيچ کس نرسيده بود که در دامان سبز جنگل , ته يه دره دور افتاده و غريب , آدمهايی هم بدنيا می آيند , عاشق می شوند, زندگی می کنند  و می ميرند.همين غريبی و تنهايی بود که دلهای همهء آدمهای دهکده را مالامال از عشق و صفا و يکرنگی ساخته بود. پرنده ها را واداشته بود , ديوار به ديوار سفيد و پاک کله چوها ,  لانه بسازند.بی هيچ ترس و بيمی از تنهايی جوجه هاشان , از ويرانی ِ لانه هاشان.

مردم دهکده آنچنان شيفته و دلباختهء بهار بودند که هيچگاه پا روی گلبرگها نمی گذاشتند. مست و بی قرار به ضيافت بهار می رفتند  به تماشای حضور جانانه بهار. برای بهار آوار می خواندند . ترانه می سرودند و سر در گوش بهار زمزمهء عاشقانه سر می دادند. ميان اين همه يکرنگی و صفا , يک دل عاشق, راهش را از ساير دلها جدا کرده بود. به شبهای تنهايی و ماندن در کله چوی کوچکش , مونسی با دل تنهايش   آنچنان انس گرفته بود,که مردم دهکده به پاس تنهايی او , حتی از کنار ديوار کله چويش, رد نمی شدند.

اين دل تنها , اين دل عاشق,  دل مينا , دختر بالا بلند و زيبا روی کندلوس بود. دختری با موهايی به رنگ تن بلوط , با نی نی چشمانی به رنگ دانه های سرخ انار , پوست صورتی مهتابی ,  قد و بالايی همانند درخت سرو ,  بلند و آزاد. مردم دهکده با مهربانی ,  مينا را با آوازش ,  با تنهايی اش , باور کرده بودند.کمتر دستی , در شب های تنهايی و بيداری مينا , کوبه در کله چوی او را می کوبيد.  حتی در شب های سرد و بلند زمستان کندلوس. نه آنکه او غريبه با آنان بود , مينا ميان قاب آينه دل ِ آدمهای ساده و پاک دهکده جا داشت.

چشم و دل روشن و عاشق يکاک آنان بود. به جنگل که پا می گذاشت , پای درخت بلوط ِ پير عاشق جنگل که می رسيد , دستان پر التهاب و نيازش را گرداگرد قامت ايستاده بلوط , حلقه می کرد.  سرش را روی تن بلوط تکيه می داد, غرق در عطر تن بلوط به نجوای سر شاخه های درختان جنگلی گوش می سپرد که نسيم آرام صبح دست بر سر و رويشان می کشيد و بيدارشان می کرد. مينا مثل اينکه دنبال گم گشته ای باشد, اين سو و آن سوی جنگل سرک می کشيد.

در ميانه راه, دخترکان دهکده را می ديد که دست در دست يکديگر , شاد و خندان   راه پيوستن به جنگل را در پيش دارند. مينا بی اعتنا به آنان , مردمکان سرخ چشمانش را به زمين می دوخت. حسی مثل شرمساری , مثل غريبی, مثل گريز.

ادامه دارد...

                               

                                               بمی های مهربان را فراموش نکنيم