مينا و پلنگ ( ۲ )
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٩  کلمات کلیدی:

فرصتی پيش اومد تا به اتفاق ريحانه و وحيد سری به بازارچهء خيريه در کانون فکری کودکان بزنيم... حضور قلب های مهربانی که روحيه نوعدوستی و همياری را زنده نگاه می دارند ... گرچه شايد به لحاظ مادی کمکها چشمگير نباشه اما زنده نگهداشتن تفکر کمک به همنوعان ارزشمند و جای قدردانيه ... در اين حضور سعادتی بزرگ نصيبم شد که دو عزيز مهربان را زيارت کردم... پوريای عزيز که قلبش مالامال از صداقت ، بی ريايی و مهربانی است و مهران مهربان که از شروع ياد ايام رودخانه مهرش هميشه بر ايام ما روان بوده و هست و تشکری هم از ريحانه به مهران عزيز که باعث شد تا ريحانه با دستان کوچکش پرنده ای را در جمع مهربانان با دعای مخصوصش که هيچ پرنده ای زندانی و در قفس نباشه بسوی آسمان آبی آزاد کند و موجب خوشحالی بی وصف ريحانه گردد.

چند هفته ای است که بلاگ اسکای قطع و دلمون برای مهربونای اون ديار تنگ شده ... گرچه تعدادی از اون مهربونها هنوز وفادار هستند و منت گذاشته و ترنم های مهرشون همچنان جاريه ... مسيح عزيز و مهربونم ، غريب عزيز ( باران مهر ) و پسر استرآباد و مهربونايی هم که نقل مکان کردند به پرشين بلاگ ... مهربان هميشگی ايام ما مهر تو ، عهد جديد ( صدر عزيزم ) ، صنم مهربون و  دريای دريايی يار هميشه آبی ام ... که در خدمتشون هستم ... و اميدوارم که زودتر ترنم مهر مهربونهای بلاگ اسکای هر چه زودتر بر ايام ما جاری بشه ...

                        -------------------------------------------------------------------------------

واما ادامهء خلاصه روايت مستند مينا و پلنگ از کتاب مينا و پلنگ نوشته هادی سيف:

قسمت دوم :

بهار ، کندلوس را گلباران کرده بود. جای خالی ، بر در و ديوار کله چوها باقی نگذاشته بود ، همه جا را گل نشانده بود .  کندلوس شده بود مثل يک باغ بی در و پيکر ، يک باغچه پر گل. زنان دهکده ، خندان ، پای تنورهای داغ ، نان شيرين می پختند ، ترانه سر می دادند. با اين همه ، هيچ کس در دهکده در انديشه چگونه آمدن بهار نبود. اما مينا در آن شب انتظار ، لحظه ای از کنار پنجرهء کله چويش دور نشده بود.

در آن شب مينا دلش می خواست ، زيباترين ترانه و آواز را به پاس آمدن بهار بخواند. دلش از آنهمه روزها و شب های سرد و تاريک زمستان گرفته بود. نسيم ِ سحرگاه ِ دهکده ، مينا را تنگ در آغوش گرفت. او را با خود از دهکده بيرون برد. مينا مثل يک پرنده کوچک عاشق ، بال و پر زنان رو سوی جنگل پر کشيد. به جنگل که رسيد ، در ِ سبز جنگل که به رويش باز شد ، پا به مهمانی بزرگ بهار گذاشت. دسته دسته ، گلهای وحشی را ديد که همراه موسيقی وزش ِ  نسيم َ ِ سحر ِ جنگل می رقصند. از شدت التهاب نای راه رفتن نداشت. سر بر پای بلوط گذاشت ، و دراز کشيد. لحظه ای چشمانش را روی هم گذاشت. صدای پای ناشناخته ای به يکباره خيال او را دزديد. صدای پايی که خواب علف های نو رسيدهء جنگل را بر هم زد.

بلند شد ، بی اختيار دور خودش چرخيد. مثل آدمی که دنبال گم گشته ای بگردد ، هراسان در دل تاريک جنگل ، اين سو و آن سو دويد. اما صدای پا را گم کرده بود. بغض ، گلويش را فشرد ، دلش مثل گلوی (( مينای مِی )) گرفت. بعد  از آن همه سالهای تنهايی ، بعد از  آن روزهای دراز انتظار،‌ می ديد ، دلش آنقدر کوچک شده است که به نياز عشق ، به التهاب عاشقی گرفتار شود. اول بار بود که قلبش به شدت می تپيد. کاش دوباره آن صدای پای نا شناخته را می شنيد. صدای پائی که لابد به ديدار او آمده بود. مينا ، نوميد و دلشکسته ، باز به درخت بلوط عاشق پناه برد. سرش را به تن بلوط تکيه داد. بی اختيار زد زير گريه. های های گريست. همراهش آواز سر داد، آوازی بلند. انگار می خواست با التماس ،  آن صدای پا را صدا کند. با او راه بيفتد، به دور دست های جنگل رود. گم شود.

اما آفتاب بهار ، همه چلچله های عاشق را در آسمان آبی ِ صبح به پيشواز مينا فرستاده بود ، به تسلای دل شکسته مينا. سرخی مردمکان چشمانش که به آبی آسمان دوخته شد ، حضور شادمانه و مهربانانه چلچله ها را که ديد، دوباره دلش باز شد. آفتاب رنگ پريده عصر بهار، هنوز از روی تن دهکده نپريده بود که مينا پا به دهکده گذاشت. نغمه و هياهوی بلبلان بهار ، همچنان در دهکده بلند بود. يکراست رفت سراغ چشمه پرآب دهکده ، صورت داغ و ملتهبش را به آب چشمه سپرد. خنکای آب گونه های مينا را بوسيد. چشمانش را در آب چشمه باز کرد. آب چشمه را سبز می ديد، درست مثل سبزه های دشت.مينا نوميد از يافتن آن صدای پای گنگ و مرموز ، نشست مقابل آب جويبار. صورتش را در آينه جويبار ، لرزان و شکسته می ديد. مثل اينکه سالها پير شده باشد ، با خودش هم بيگانه شده بود.

* جوان ، سرخورده از پناه تخته سنگ بيرون آمد. آفتاب از دهکده راهش را کشيده بود و روی تن بلند البرز داشت خودش را به بلندای کوه می رساند. به خاطر آن همه درد و رنج و فراق ، به آن همه انتظار و شوق آمدن بهاری که بيايد  و درِ کله چوی مينا را بکوبد، و او را دوباره به دشت و جنگل و کوه بکشاند. اما دوباره می ديد بهار هم در برابر عصيان و گريز مينا ناتوان است.

* پلنگ، درسياهی شب جنگل ، عاصی و بی قرار ، گرداگرد ِ خود می چرخيد. نا و توان هيچ جست و خيزی را نداشت. دستها و پاهايش به سختی روی زمين کشيده می شد. حال يک شکار زخم خورده و مجروح را داشت.تمام روز را در جنگل ، آواره مانده بود ، به انتظار آمدن شب ، تولد سحر در جنگل  تا که مينا بيايد ، آواز سر دهد ، مينا را ببيند ، آوازش را بشنود ، از خود بی خود شود. سحر داشت آرام آرام به جنگل می رسيد. پلنگ آهسته از جنگل بيرون زد، بی واهمه و ترس از حضور شکارچی های به کمين نشسته. بر بلندای تپه جنگل که رسيد ، دهکده کندلوس را ديد که در بغل تنگ و سياه شب ، به خواب رفته است ، يک خواب سنگين. تا مدتها به تماشای دهکده ايستاد. مردمکان سرخ چشمانش ،تا دوردستهای دهکده را کند و کاو کرد،دلش بی تاب ديدار مينا بود.

آواز مينا از فاصله های دور به گوشش رسيد. صدا هر لحظه نزديک و نزديکتر می شد. پلنگ داغ شد ، تنش لرزيد ، ميخکوب زمين شد. لحظه ای هراسان به خود آمد. بيم و ترس آنکه مينا با ديدنش از مقابل او بگريزد ، يا که هرگز پا به جنگل نگذارد ، او را وادار به گريز کرد. رفت و در پناه بلوط پير عاشق ، پريشان و مضطرب ، در انتظار رسيدن مينا به سر برد. مينا به نزديکی های جنگل که رسيد ، بی اختيار تنش شروع به لرزيدن کرد. بی آنکه بخواهد ،‌ صدای آوازش را بلند و بلندتر کرد.

دوباره به آن صدای پا افتاده بود. با آنکه آن صدای پا را نمی شناخت اما نمی دانست چرا دوست دارد باز آن صدای پا را بشنود.  مينا احساس اسيری می کرد می ديد که جايی دلش گرفتار شده ، کجا ؟ نمی دانست. به جنگل که پا گذاشت ، آنقدر در التهاب شنيدن دوباره آن صدای پای غريب و ناشناخته بود که حوصله شکستن شاخه های خشک درختان و جمع کردن هيزم را هم نداشت. يکراست رفت سراغ درخت بلوط پير عاشق ، پای درخت بلوط نشست، برای بلوط آواز خواند ، يک آواز عاشقانه بلند.