تولد + مينا و پلنگ ( ۴ )
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱۳  کلمات کلیدی:

           

fuchsia

                

اين مــژده آمــد ســوی ما  از بارگـــاه کبريا

شش ساله شد شکر خدا ريحـانه زيبای ما

در تار و پود جان ما مهرش هماره زنده است

يا رب خودت لطفی نما از درد و غم گردد رها

 

شعر هديه ای از محمد عزيز ( دريای دريايی )

ريحانه عزيز !

شش سال از بهار عمرت می گذره ، در خصوص گذر عمر گفته می شه که انگار چند روز پيش بود اما برای ما و قطعاً برای تو  سالهاست که می گذره و اگر بخوام خاطرات چند سال پيشت را مرور کنم انگار سالها پيش اتفاق افتاده است و اين برای سختی هايی است که کشيده ای ... اما با اين همه مرارت ها و دردها زيبايی ها و چشم اندازهای مهربانی خداوند آرامش بخش جان و دل ماست ، از طبيعت زيبای خداوند گرفته تا قلب های مهربانی که در ايام ما مهمان هستند و اگر نبود اينها شايد ادامه راه برايمان چه مشکل می شد و قطعاً اين هم رازی است از رازهای خلقت الهی.

درست در ميانهء فصل سرد، چهاردهم بهمن ۱۳۷۶ چشم به دنيا گشودی و ما خوشحال از هديهء خداوندی به نام ريحانهء مهربون و غافل از آينده ای سخت، به همراه درد برای تو . با همهء اين مشکلات شش سال گذشت و هم اکنون در کلبهء کوچکمان با حضور رويايی دوستان مهربان ِ ايام خويش، مهربانانی که با سخنان زيبا و دلنشين شان آرامش بخش ايام ما هستند گرد هم می آئيم و گذر شش سال از بهار عمرت را جشن می گيريم و از خداوند مهربان همچنان صبر و اميدواری برايت و خودمان آرزو می کنيم و تولدت را تبريک می گوئيم.

                           

عيد  قربان بر مسلمين جهان مبارک باد

                               ----------------------------------------------------------

و اما ادامه خلاصه روايت مستند مينا و پلنگ از کتاب مينا و پلنگ نوشته هادی سيف :

قسمت چهارم:

مينا در عالم بی حسی و اغما، داشت خواب می ديد. خواب يک جنگل سوخته . خواب می ديد که تند بادی سياه، رو سوی دهکده معصومش کندلوس وزيدن گرفت، يکباره تمام گلها را به تاراج برد. به يکباره جيغ کشيد،چشمهايش را باز کرد. آفتاب صبح جنگل، مهربان، با گذر از لابلای شاخه های سبز درختان، روی تن و صورت مينا نشسته بود،آرام آرام، ياد آن سحر به خاطرش می آمد، ياد آن همه عصيان بيهوده، آن خشم بی امان.دوباره دلش گرفت. بغض گلويش را فشرد.لحظه ای تصميم گرفت، ازجنگل پا به فرار بگذارد، برای هميشه با جنگل وداع کند.

سرتا پای وجود مينا به زمين جنگل دوخته شده بود. گرفتار و اسير خيال و انديشه های گنگ بودکه بار ديگر، گرمی نفس های داغی را پشت گردنش احساس می کرد، گرمای نفس های موجودی زنده است که وجود او را می سوزاند. سوختنی که برايش مطبوع بود، حس حيات و زندگی به او می بخشيد. به او توان حرکت و بلند شدن می داد و خون يخ زده رگهايش را در تن بی جان و بی رمقش به جريان می انداخت. مينا به آرامی سرش را از روی علف های خيس جنگل برداشت. به سختی کمر راست نمود. نگاهی ناباورانه به اطراف انداخت. به يکباره خشکش زد. نی نی سرخ چشمانش به سرخی چشمان يک پلنگ دوخته و يکی شد. بی اختيار، بار ديگر روی زمين جنگل رها شد . اين بار تمام تنش آتش گرفت، سوخت.

پلنگ، تن مينا را می بوئيد. پوزهء داغ و گداخته اش را بر صورت مينا می کشيد. مينا مات و منگ، تسليم آن نوازش های کريمانه شده بود. احساس می کرد، تمام جانداران عالم دارند او را نوازش می کنند. به آرامی دوباره چشم باز کرد. شعله های سرخ چشمان پلنگ، نه تنها او، که گويی جنگل را هم داشت به آتش می کشاند.

لبخندی از سر رضايت و شوق بر لبان مينا شکفت. مثل شکفته شدن اولين شکوفه درخت سيب، در ديدار با بهار، با هيجان تمام زير لب زمزمه کرد: خدای من، او يک پلنگ است. يک پلنگ. پس آدم نيست. غريبه نيست.

پلنگ، چشمان خيره و پرالتهاب مينا را که ديد،  کمی فاصله گرفت. انگار که از هيبت آن نگاه ترسيده باشد. بالای سرش بی حرکت ايستاد. هر لحظه انتظار آن را می کشيد که مينا فرياد کنان از مقابلش بگريزد. اما لبخند مينا را که ديد، نوازش دستان مينا را که روی تن خود احساس کرد، از شدت و خوشحالی و ذوق می خواست به آسمان پر بکشد.

تن پلنگ از شوق به لرزه افتاده بود. می خواست روی دست و پای مينا بيافتد، بوسه بارانش کند و به پاس آنهمه کرامت و لطف، آنهمه ايثار، آنهمه دلاوری و بی باکی، به  سجده دل عاشق و بزرگ مينا، که اينچنين به جان عاشق و بی قرار او آشنا بود، بيافتد. مينايی که صدای دل دردمند و گنگ و وحشی او را شنيده بود. مينايی که سالها بی واهمه و بيم از غريبی و عصيان هزاران دل عاشق جاندار جنگل، بر تاريکترين دقايق سحر جنگل، به مونسی شان آمده بود، برايشان آواز خوانده بود. به پای مينای آشنا و مهربان جنگل بيافتد که هرگز به قصد شکار آنها، پا به حريم سبز جنگل نگذاشته بود، دام پهن نکرده بود.

مينا همچنانکه پلنگ را نوازش می کرد، به پاس اين ديدار، لب به ترانه و آواز گشود، پلنگ در خلسه و شوری غريب رها شد.

مينا ازجنگل که برگشت تمام گذشته زندگی اش، مثل يک خيال، يک پندار، پيش چشمانش می گذشت. با همه وجود، غم غريب غربت دامنش را گرفت. سر از پنجره بيرون آورد. می خواست سر آدمهای دهکده فرياد بکشد. بگويد: مينا جنگلی شده، دلش را در جنگل جا گذاشته است، آوازش را از اين پس ديگر کسی نخواهد شنيد. مينا را قلبی عشق و بی ريا، در جنگل به اسيری گرفته است. اما فرياد در گلويش واماند. هنوز تاب رسوايی نداشت. می ترسيد مردم دهکده، نا آشنا به غوغای درونش بی باور و حيرت زده، مجنون و ديوانه اش خطاب کنند. مينا شتاب زده، بی اختيار، از کله چو بيرون زد. دويد، هراسان دويد رو سوی دشت.

مردم دهکده حيرت زده و ناباور، حضور شادمانه مينا را با اشاره چشم و ابرو، در سکوت پيچيده به لبخند و مهر به يکديگر می فهماندند. دلير شده بود . بی پروا، کوچک و بزرگ دهکده را با نام صدا می کرد. دختران شاد و بی خيال دهکده، با ديدن در گشوده کله چوی او آزاد و بی وسوسه و ترديد، پا به کله چويش می گذاشتند، شانه بر موهای بلوطی رنگش، سرمه بر چشمان افسون گرش می کشيدند.

مينا عروس زيبای دهکده، زيباتر از بهار، لطيف تر از نسيم، با شکوه و وقار تمام پيشاپيش دختران دهکده، از کله چويش بيرون می آمد، توی کوچه های دهکده راه می افتاد. پير و جوان از دريچه کله چوهاشان با نگاهی ذوق زده و ناباور، او را تماشا می کردند. به حجله گاه رفت . به ديدار تنها چشمه آب دهکده. دستانش را در تن آب چشمه فرو کرد، پيمان وفاداری بست.

ادامه دارد ...