و نپرسيم کجاييم !
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢۱  کلمات کلیدی:

سلام عزيزان مهربانم ! ببخشيد که يه متن بزرگ نوشتم .. راستش نمی شد زيادتر سانسورش کرد .. سانسور نشده و طولانيش تو قلبم بايگانيه ... قول می دم آپديت بعدی يه متن کوچولو باشه .

 * ريحانه با توجه به نوع بيماريش هر شش ماه بايستی چک ِ کامل بشه ، چون اين بيماری و نوع درمانش ممکنه عوارض ديگری روی دستگاههای مختلف بدنش داشته باشه ... برای همين هر شش ماه چشم، گوش، قلب،کليه و ...بايستی چک شه تا اگر مسئله ای بود راه کنترل و درمانش را پی گرفت ... برای چک کردن ِ يکی از اين موارد که قلب باشه می بايستی عکس از سينه می گرفتيم و بعد بهمراه عکس پيش متخصص قلب می رفتيم ... بيمارستانی که ريحانه از اونجا خون می گيره گفتش که فلان بيمارستان در خصوص عکس های راديولوژی برای بيماران خاص هزينه ای دريافت نمی کنه و هماهنگی شده ... و چون اون بيمارستان نزديک محل سکونتمون بود تصميم گرفتيم به اونجا بريم ...

 همگی طبق معمول به صف و راهی بيمارستان شديم ... چون تو دفترچه اش از قبل ويزيت برای عکس نشده بود بايد يه دکتری ويزيت می کرد، لذا به پذيرش اورژانس ِ همون بيمارستان رفتيم ، گفتند که ما با اين دفترچه قرارداد نداريم ... گفتم بيماری خاصه... گفت باشه که خاصه !... گفتم بيمارستان (...) گفته که هماهنگی شده و ما برای همين اومديم اينجا ... آقايی که بغل دستش نشسته بود گفت حالا براشون بيمه ای حساب کن !... پول ويزيت بيمه ای رو داديم و دکتر اورژانس هم ويزيت کرد برای گرفتن عکس از سينه ...  نوبت پذيرش راديولوژی رسيد...خانم پذيرش : ما با اين دفتر چه قرارداد نداريم ! ... باز هم تکرار ... و ما هم تکرار همون مطالب ...اجازه بديد بپرسم ...چند جا تماس گرفت تا مطمئن شه ... تا اينکه دکتر راديولوژی با لحن تحقير آميز گفت : بيماری خاص به ما ربطی نداره ... ما بيمارستان خصوصی هستيم و فقط فلان دفترچه رو قبول داريم و جواب های قاطی ... خانمه جوابمون کرد و گفت ببخشيد ... می تونيم آزاد براتون حساب کنيم ...!!!

داشتيم می رفتيم خونه که ديدم تاريخ آخر ماه روی دفترچه قيد شده ... گفتم حالا يه برگ ِ دفترچه هم خراب شده ... ببرم پيش دکتر اورژانس تا تاريخش رو عوض کنه تا بتونيم بعداً جای ديگه بريم ...آخه تعويض دفترچه خودش يه دردسره ، چون دفترچهء ريحانه خيلی زود پر می شه ... باز هم پيش دکتر اورژانس رفتيم برای اصلاح تاريخ و يه امضاء هم پشت نسخه بندازه ... گفت : چرا عکس نگرفتين ؟ و اين موضوع ربطی به قرارداد نداره بخش نامه است که بيماران خاص رو بايستی رايگان ويزيت کرد و از اين حرفای قشنگ قشنگ ...ما رو فرستاد بخش راديولوژی .. باز هم تکرار و عدم قبولی و  من هم يه کمايی از کوره در رفتم ( البته يه خورده عجيبه نه ؟... سعيد ِ مهربون و از کوره در رفتن ؟!!!  البته اين به خاطر احساس اوج حقارت کردن در چنگال نا مهربانی های مديريت مدرن ِ نظام پزشکی بود ...و گرنه سعيد با نامهربانان هم مهربونه)... گفتم شما و با اين مديريت مسخره تون ... توی اين جای کوچيک ، خودتون با هم هماهنگ نيستيد که بدونيد با مراجعينی مثل ما چه جوری برخورد کنيد ... پس اين دفترچه به درد ِ کجا می خوره ؟!! ... نکنه بايد بريم اسراييل يا آمريکا !... شايد اونا با اين دفترچه قرارداد دارند !!.....پس کو اون شعارهای تلويزيونی و بخشنامه های رنگارنگ که سر می دن و .... که دکتره هم عصبانی شد و رفت طرف دکتر اورژانس و ما هم به دنبالش ...تو اينجور موارد سعيد ِ مهربون يه خورده نامهربون می شه...البته من پيششون نرفتم ... خواستم برم تو اما وحيد استرس داشت و از وضعيت پيش اومده خوشش نمی اومد، دستومو گرفت و نذاشت ...گفتم نترس پسرم ! من کاريشون ندارم ....  وحيد هنوز نمی دونه که بابا اين مسايل رو تو قلبش خوب بايگانی می کنه ..!

دکتر اورژانس هم نتونست مقاوت کنه و تسليم ِ دکتر ِ راديولوژی شد و در نهايت به اورژانس ايراد گرفت که نبايد اصلاً به ما پذيرش می داد..!!....اما دلشون قدری سوخت و گفتند که حالا تا اينجا اومدين ۸۰۰ تومان به شما تخفيف می ديم !!!!.......دست ريحانه رو گرفتم و از بيمارستان به خونه برگشتيم .....

قصد من از عنوان کردن ِ اين ماجرا ، دادن مبلغی پول يا ندادن ِ آن نبود بلکه ناکارآمد بودن سيستم مديريتی در نظام پزشکی و بيمه ای کشور است ... خصوصاً برای بيماران خاص ... برگشتيم خونه، خسته و بی نتيجه ... و گفتگويی بين من و مامان ريحانه شروع شد که چرا من با دکتر ِ راديولوژی اونجوری صحبت کردم که بهش برخورد... گفتم من که چيز ِ بدی بهش نگفتم ... گفتم بابا يک ساعت ما رو پايين و بالا فرستادين و اونوقت با بی احترامی تخفيف ۸۰۰ تومنی به عنوان صدقه می خواهيد بديد !!.... از همون اول می گفتيد اينجا بيمارستان پولدارهاست ، هر کی پول داره بياد اينجا و بيماران خاص رو هم نمی پذيريم ... ما هم می رفتيم دنبال کار خودمون ... در اوج اين گفتگو ريحانه پرسيد : چرا ازَم عکس نگرفتن ؟ ... گفتم که بيمارستان می گه دفترچه تون رو قبول نداريم .. ما فقط پول می خوايم و هر کی پول نداره بايد بميره  ، فعلاً قانون داره اينجوری می شه ... ريحانه گفت : يعنی ما پول نداريم که ازَم عکس نگرفتن؟  ... گفتم نه عزيزم ! بابا اونقدر پول دارم که تو بتونی از اين عکسا بگيری و نميری ... می ريم جای ديگه ای عکس می گيريم .

اين مورد فقط مختص ريحانه نيست برای صدها مثل ريحانه است که دچار اين بی برنامه گی هستند و دچار مشکلات زيادی می شوند ... اين ماجرا منو به ياد جمله ای در يکی از روزنامه های صبح انداخت که نوشته بود : بيش از ۷۰٪ مديران بيمارستان ها صلاحيت مديريتی ندارند ...!!!

و نپرسيم کجاييم ،

بو کنيم اطلسی تازهء بيمارستان را.

سهراب

اين عکس رو هم يکی از مهربونهای ياد ايام از سرزمين آبی ِ آبی ِ آبی فرستاده ، دستش درد نکنه.