آب را گِل نکنيم
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢۱  کلمات کلیدی:

آب را گِل نکنيم

شايد اين آب روان ، می رود پای سپيداری ، تا فرو شويد اندوه دلی.

********

به سراغ من اگر می آئيد

              نرم و آهسته بياييد ، مبادا که ترک بردارد

                                                      چينی ِ نازک تنهايی ِ من.      ( سهراب )

ريحانهء عزيزم !

دفتر اياممان را در اين ديار گشوديم تا با همنشينی با قلبهايی که مهر خداوندی را در خود جای داده اند قدری قلب دلتنگ خويش را تسکين بخشيم و چه بسيار مهربانانی که با حضورشان اياممان را عطرآگين کردند ، ترنم های بی ريايشان را از ما دريغ نکردند و در اين يکسال گام به گام با غمها و شادی هايمان همراهمان بودند . اما نسيم نا مهربانی در همه جای اين کره خاکی گسترده شده و اين از اهداف شيطان بوده و هست که اصحابی را برای دور ساختن از خدا و آزار رساندن به بندگانش دور خويش جمع نمايد که اين ديار نيز از اين امر مستثنی نيست ..!

عزيز  ِ مهربانم !

از من مخواه که دفتر اياممان در اين ديار باز بماند که مرا يارای شنيدن و ديدن ِ پيامی ناشايست در سرای مهرمان نيست ، تو خود می دانی که هر آنچه در اين دفتر به زبان آوردم به ياد و برخاسته از قلب مهربان ِ تو بوده است ، مگر مهربانی را مرزی است که فراتر از آن گام برداشتيم که اينگونه تيری سخت و زهرآگين ايام ِ خستهء ما را زخمی کرده است ؟...اين ديار بر پايهء مهر و عطوفت ِ قلب نازنين تو بنا نهاده شد و من نمی توانم درب اياممان را به روی واژه هايی که قلبت را جريحه دار کند باز بگذارم ...

گذر ِ ايام اينگونه رقم خورده است و هديهء گفتگوی تمدن ها که هميشه آن را ياد آور بودم اينگونه قلب اياممان را آزرده است ، قلب نازنين تو برتر از اين هاست قلبی که هميشه با خدايش راز و نياز دارد و به دور از هر گونه عشق های دروغين و گذراست ، پس بگذار از اين ديار بگذريم و سکوت اختيار کنيم ، شايد صلاح ِ کار در اين باشد....!

**********

بدرود ای پاکترين خاطره های من

و ای صلابت دستانم با شب

و ای خرده مهربانی اشک

بدرود ای صميميت ها

                      من به ديدار شب می روم

تا صبح غنيمت است

                   شب تنهاست.

اما !

انگار ظالم است

زيرا تن پوش سردش را هنوز به تن دارد

و چهرهء پر از ماتمش مرا از خودم دور ساخت

سيمای آرامی است در شکستهای بی فرياد

آه چه ناله ها سرداده بودم من

انگار شب را شناختم.

...

ای پاکترين عصارهء من

                    ای مهربان دوست

به مهمانی شمع بيا و برايم روشنايی آر

                                          که تاريک شده ام

و باز به ديدار شب می روم

                              تنهايی از نو سرود می خواند

انگار فريادم صدا ندارد و ظالم است شب

                                        باد نمی آيد

                                             راهها خوابند.

 

* گزيده ای از شعر ديدار با شب از باران مهر

 

با من بمان