مهر آمد !
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۳٠  کلمات کلیدی:

دوست داشتم شعری را که در سال گذشته در خصوص ماه مهر و فصل بازگشايی ِ مدارس نوشته بودم را مجدداً در دفتر اياممان بنويسم ... سال گذشته زمان ِ‌رفتن ريحانه به کودکستان بود اما به دليل ِ اينکه عمل سختی که  انجام داده بود نتونستيم اونو به کودکستان بفرستيم و متن شعر نيز دلالت بر همين موضوع داره ...

مهر آمد !

مهر با مهربانی آمد

مهر با بابا آب داد آمد

مهر با بابا نان داد آمد

و او ـ

با دفتر رنگ رفته اش  در دست

به آغوشم آمد

 ـ پدر !

من هم می خواهم بنويسم

بنويسم بابا نان داد

سيب بنويسم !

و بنويسم ريحانه درد ندارد !

و من دست بر سرش می کشم

که دخترم ـ

مهربانی را در خانه کوچکمان

در کنار مهر مادر خواهی آموخت ـ

من و وحيد هم کنارت خواهيم بود

ـ نقش گل برايت خواهم کشيد

با رنگهای شادی بخش ـ

جويبار سرخی خواهم کشيد

 که درختانِ کنارش

رو به خورشيد در حرکتند ـ

و مترسکهايی در گندمزار عشق

که قلبهاشان به مهربانی می تپد.

و وحيد ـ

دريا را برايت بخش خواهد کرد

درد را بخش خواهد کرد

و اميد را ـ

که چند حرف دارد ...

و اين کلاس چه کلاس ِ پر مهری است

پر مهرتر از کلاس ماهِ مهر

که حرفهای مهربانی اش از هم پاشيده است.

 و اکنون انتظار ِ‌ريحانه برای رفتن به مدرسه به پايان رسيد و او با شادی ِ هر چه بيشتر لباس کوچک ِ مدرسه ای اش را بر تن کرده و اولين سال تحصيلی را برای بی اعتنايی به همهء نااميدی ها آغاز می کند...

باز هم مــوی مرا               مـــادرم شانه زده

روی پيراهــن من               نقــش پروانه زده

مـادرم داده به من               کيف زيبای مــرا

هست امروز قشنگ        همه چيز و همه جا

پدرم باز مـــــــــــرا          می سپارد به خــــدا

می کشد بر سر من          دست پر مهرش را

روی لبهای همه        خنده مهمان شده است

موقع ِ رفتن من            به دبستان شده است

افسانه شعبان نژاد

ريحانهء عزيز !

سال های شيرين و بازی های کودکانه را با صبری وصف ناپذير در مقابل سختی های بيماری ات گذراندی ... سالهايی که در پنج ماهگی ات با تجربهء سوزن هايی سخت بر بدن آغاز گرديد و ادامهء آن روند سخت درمانت بوده و هست ... و اوج آن عمل سختی بوده که باز با صبر و تحملی بزرگ آن را پذيرا بودی ، گر چه موفقيتی حاصل نشد ، اما در اين ميان قبل از گام نهادن در عرصه آموزش علم تو خود کلمات و مفاهيمی چون صبر، مهربانی، نامهربانی، عدالت، دکتر، نادکتر، درد، اميد، زندگی و ... را آموختی...

تو گام خواهی نهاد در کلاس ماه مهر و کلمات ِ آغازين ِ کتاب درست را آب، آبی، دريا، کتاب، بابا، بادو باران تشکيل خواهد داد ... و قبل از آنی که با دستان کوچک و درد کشيده از عدالت روزگار قلم بر دست گيری و نوشتنشان را ياد بگيری مفاهيمشان را بارها و بارها در شش سال ِ زندگی ات مرور کردی ..!...به بيکران دريای ِ آبی ِ‌زيبا بارها و بارها فکر کردی که تو را به ياد رحمت بيکران ِ خداوند ِ مهربان برده است ... بارها از بابا شکوه از بيماری ات داشتی که چرا مثل ديگر بچه ها راحت نيستی  .. ! ...می دانم بارها به فکر باد بودی تا بيايد و بيماری را از بدن بيمارت دور کند و جايی ببرد که هيچگاه کودکی را اسير خود نکند ... باران را ديدی ! بارانی از مهربانی ، از دوستان و عزيزان در دفتر ايامت که پيام های مهرشان خود کتابی شده است از بهترين کتابهای مهر !

ريحانه عزيز !

می دانم که تو خود کلمات سوزن و درد را زودتر از بقيهء کلمات شادی بخش آموختی و تجربه کردی ، اما بيا در آغازين گام های کودکانه ات در مدرسه‌ء ماه مهر بيش از همه ، با کلمات ِ خداوند، اميد و مهربانی جملاتی زيبا در دفتر ايام خويش بساز و در کنار دوستان  هميشه مهربان ِ اياممان گامهای اميد را محکمتر بردار ...

ريحانه درد دارد ... ريحانه اشک دارد ... اما ريحانه خدا دارد ... ريحانه دوستان مهربان دارد ...!