پاسخی بی جواب (۱) ... !
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢۳  کلمات کلیدی:

عيد سعيد فطر بر قلبهای شيفته ء مهر و محبت مبارکباد

******

تماس تلفنی با خواهرم که دبير يک دبيرستان در شهرستان هست داشتم ، از يکی از دانش آموزاش می گفت ، به نام مونا ، سال اول دبيرستانه . خواهرم می گفت که اون هم بيماريش مثل ريحانه است . حس کنجکاوی ام گل کرد و از خواهرم خواستم تا ازش بخواد که در مورد زندگيش از ابتدا تا حال کوتاه بنويسه ! ... می خواستم ديدگاهش رو در مورد جامعه ، والدين ، زندگی ، مسئولين و ... بدونم ، چرا که او هم نمونه ای از ريحانه ء ايام ماست . خواهرم اين کار رو انجام داد و از مونا خواست تا اين مطلب رو بنويسه . اون هم دلنوشته شو برام پست کرد . حالا نامه ء نوشته شده ء مونا رو در دو قسمت می نويسم ، اميدوارم که بخونيد :

*****

دختری هستم که پانزده ساله آرزو دارم يک بار ديگه تو آيينه نگاه کنم و گونهء سرخ بچه گی هامو توش ببينم . پانزده ساله که غصهء اينو دارم که آيا می تونم فقط يکبار بازی و شيطنت های بچه ای سالم و بی درد رو تجربه کنم . و اکنون دوران زيبای بچه گی برام عقده شده . هنوز دکترا راه حل درستی رو برای رسيدنم به اين آرزو جلو پام نذاشتن .

دختری هستم روستايی که پانزده سال پيش در بيمارستان ِ شهری سبز به دنيا اومدم ، از وقتی که فهميدم چی هست و چی نيست ديدم که زير کيسه های خون دارم دفترچهء عمرم ، گواهينامهء زندگيمو ، که معلوم نيست چند ساله است رو تمديد می کنم . شايد خيلی ها بگن حتی مريضی بدتر از اين هم هست ولی تا به حال اين رنج و مرارتی رو که من کشيدم رو فکر نمی کنم در اطرافم هيچ دختری متحمل شده باشه . البته از زمانی که عقلم رسيد با وجود پدر و مادر خوبی که داشتم درد اين بيماری رو کمتر احساس کردم .

در سال ۱۳۶۸ در يکی از روزهای سرد پاييز در خانواده ای متوسط پا به دنيا گذاشتم .کودکی آرام بودم اما بعد از چند ماه گريه کردنهای بی اندازه ،‌زرد شدن ِ چهره ام و کبودی ِ زير چشام باعث شد تا پدر و مادرم منو به دکتر ببرند ، وقتی نزد دکتر رفتيم دکتر به پدر و مادرم گفت که تشخيص اين بيماری از دستم خارجه . بعد از اون منو به تهران پيش ِ يه دکتر ديگه بردند . پدرم رفت تا با خانم دکتر صحبت کنه ، ولی خانم دکتر قبل از اين که منو ببينه از روی توصيفايی که پدرم براش کرده بود گفت که فرزند شما دچار بيماری کم خونی ِ شديد يا به اصطلاح علم پزشکی تالاسمی شده .

از اون موقع بود که ديگه غصه تو دل پدر و مادرم پر شد . اونا هر ماه منو برای تزريق خون به تهران می بردند . ديگه خيلی براشون مشکل شده بود تا اينکه بهمون خبر دادند که بيمارستان شهرمون هم به بيمارای مثل من خدمات ارائه می کنه . ديگه کارمون شده بود هر ماه دوبار اومدن به بيمارستان و تزريق خون. بعد از مدتی يه دستگاه بهم دادند که بايد مثل آمپول اونو به بدنم وصل می کردم تا مقدار آهن اضافه شده‌ء خونم دفع بشه . شبها کارم شده بود وصل کردن دستگاه و من هر شب با صدای آژير ِ اون به خواب می رفتم و صبح با صدای بوقش که نشان از تموم شدن تزريق می داد بيدار می شدم ...

در شبی پرستاره و آرام دختری در عذاب می ميرد

دختری در عذاب تنهايی غرق ِ در التهاب می ميرد

 

در نگــاه دو چشـم خستهء او زندگی همچــو آب زيبا بود

غافل از اينکه اين همه روياست عاقبت در سراب ميميرد

 

چشمانش پر است از حسرت،حسرت لحظـــه های رويايی

چشمهايی که پر ز رويا بود ، آن زمان چون شهاب می ميرد

 

گريه کردند خنـده ها آن شب ، از غم و غصـه های تنهايی

خنده هايی که بر لبش بودند يک به يک با شتاب می ميرد

 

دستهـای نياز او آن وقت رو به سـوی ستاره بالا رفت

دخترک در شکوه راز و نياز، لحظهء استجاب می ميرد

 

او پريشان و خستـه و غمگين، در خيالش که اشتبـاهم چيست؟

اين چه جرمی است هر زمان احساس، در همين ارتکاب میميرد

 

زير آوار غصـــه ها خم شــد، آهی از عمق قلب او برخــاست

بی خبر از اينکه جرمش چيست! پاسخی بی جواب می ميرد

 

بعد از آن لحظه های بارانی چهره اش را کشيد و قابش کرد

زير آن هــم نوشت اين چهـــره ،  زير ِ آوار ِ قــاب  می ميرد

 

آسمانِ پر ستاره و صاف امشب،ـاز ستاره تهی شد و غمگين

زير رگبــار آســـمان آن شب دختـــری توی ِ خــواب مـی ميرد

شعر از  : مرضيه اکبر پور

ادامه دارد ....