پاسخی بی جواب ( ۲ ) ... !
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۳  کلمات کلیدی:

قبل از اينکه ادامه نامه مونا رو بنويسم خبری رو به اطلاع برسونم و اون اينکه ريحانه در سومين جشنواره الکترونيکی طوبی در بخش نامه ای به امام زمان ( عج ) مقام اول رو کسب کرد. متن اسامی برگزيدگان اين جشنواره رو در اينجا می تونيد ببينيد.

ريحانه عزيز باشد تا هميشه با تاسی بر برگزيدگان خدا و خدای مهربان قلب خويش را بستری از عشق لايزال او گردانی که در اين صورت هميشه می توان در پيشگاهش اول بود .

*******

و اما ادامه نامهء مونا :

... بعد از مدتی رفتم تو هفت سال . سنی که بايد به مدرسه می رفتم . وقتی که به مدرسه رفتم ديدم بچه ها بهم يه جور ديگه نگاه می کنند . معلما و مديرا هم از روی ترحم و دلسوزی بهم نگاه می کنند . مخالف هر چه ترحم و دلسوزی بودم ، يه مدت گذشت و به اين وضع عادت کردم.

کم کم دوستای زيادی برای خودم پيدا کردم و هر سال موفقتر از سال قبل بودم ، طوری که هر سال شاگرد خوبی می شدم و با اين حال از استعداد خوبی هم بر خوردار بودم. ديگه داشتم بزرگ می شدم تا اينکه وارد مقطع راهنمايی شدم و مقطع راهنمايی رو هم به خوبی پشت سر گذاشتم .تو اين مدت آدمها رو شناختم ، نحوهء سازگاری با اونا رو ياد گرفتم و فهميدم که من هم می تونم زندگی کنم ، اما از راه درست و  منطقی و هنوز که هنوزه خدا رو شکر می کنم که يه همچنين خانواده ای به من داد که اينقدر به فکر من هستند و حاضرن جونشونو به خاطر من فدا کنن . تنها شکايتی که دارم اينه که هيچ کدوم از مسئولين ذيربط ِ اين بيماری به فکر من و صدها يا يشتر اين بيماران نيستن .

اونا هر سال قول می دن که بهمون کمک کنن ولی خبری از کمکشون نيست .ما همه مون از خدا می خوايم که يه بار ديگه رنگ سلامتی رو بهمون نشون بده و بتونيم از نو ريشه ای محکم و استوار توی اين خاک و سرزمين داشته باشيم . ما از همين جا دستمون رو بلند می کنيم و فرياد می زنيم که می خوايم سالم و سلامت باشيم .به چشم حقارت به ما نگاه نکنند و جامعه اين باور را داشته باشه که ما هم وجود داريم.

حالا به سن نوجوانی رسيدم و هزار شور و شوق و هزار فکر تموم و نا تموم . خيلی هم فرقی نمی کنه که در چه فصلی هستيم ، موسم اعتدال دوم سال و آغاز پاييز يا هنگامه آب شدنِ‌ يخ ها و اومدن ِ‌بهار و جنبش زمين . نوجوونی و هزار بهونه برای شور و نشاط ، هزار دستاويز برای آغاز، هزار دليل برای پاشويه کردن ِ زمين تب زده و آفريدن بهار . اما آغاز بهار واقعی خيلی فرق می کنه چرا که بايد قلبها صادق باشند و بی خواست و اراده ما اين بهار نمياد و هيچ چيز آغاز نمی شه . درختان در زنجيرهء ايام محکوم به قد کشيدن هستند و من محکوم به پرورش نقطهء آزاد . بين ما، وسعت تا چه اندازه قامت دارد که هيچ سبزه ای پيراهن سنگين ِ اندازه را به تن نمی کند .

اون که از چشمای خيسش اشک جــاری می کنه

خــوب می دونه که دلــش رو اشک ياری می کنه

*****

نامه مونای مهربون در اينجا به پايان می رسه حالا می مونه نتيجه گيری از دلنوشتهء مونای عزيز ، که شايد دلنوشتهء ريحانه در زمانی باشد که به سن مونا رسيده است . انتظار از مردم ، جامعه ، مسئولين ، والدين ... اگر چه مونا و ريحانه با فراهم بودن ِ‌شرايط و تحمل سختی هايی روند درمانی مناسب تری از زندگی را دنبال می کنند ، اما در جای جای ايران شاهد هستيم که مونا و ريحانه هايی به دليل محروم بودن از شرايط هجرت از ديار ِ بی امکانات و توان اقتصادی  ، قبل از نوجوانی با زندگی وداع می کنند. شايد ذکر اين مطالب بستر ذهن را اينگونه توجيه کند که قسمت اين بود ، فقر اقتصادی ، فقر فرهنگی و ... شايد درصدی به اين موارد مرتبط باشد اما بخش ِ عمدهء آن عدم مديريت صحيح در عرصه های مختلف کشور است. مگر نه اين است که سرنوشت قومی تغيير نخواهد يافت مگر اينکه خود سرنوشت خويش را تغيير دهند ( و اين کلام خداست ) و چگونه می توان توجيه نابخردانه و ناجوانمردانهء ‌جهان سومی بودن را برای بی کفايتی مديريتی اعلام نمود .. در اين شکی نيست که جهان سومی هستيم و با اين توجيهات نزول هم خواهيم کرد ، چرا که اين بيماری حدود ۶۰ سال است که در ايران شناسايی شده اما مسئولين پزشکی با افتخار اعلام می کنند که سالانه ۱۰۰۰ کودک به جمعيت اين بيماران افزوده می شود.  و يا در تلويزيون با برنامه هايی نمادين واژه هايی چون عدالت اجتماعی، جشن عاطفه ها و ..  جشن گرفته می شود . فراموش شده است گفته های بزرگان دين که هرگاه کوخی ديده  شود و مظلومی از فقر نالان است در کنارش کاخی به ظلم بنا نهاده شده است !!!

و چه نزولی داشته است اين تاريخ تمدن مان که دست نياز به سوی گفتگوی تمدن ها دراز کرده ايم .... !!!!

بی خبر از اينکه جرمش چيست

پاسـخی بی جــواب مـی ميـرد