يـاد ايـام ........ ( ۷ )
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٢  کلمات کلیدی:

و سلامی دوباره به مهربانانی که با پيام مهر قلب کوچولوی ريحانه رو شاد می کنند( از جمله عمو داود به عنوان بانی وبلاگ ... بهزاد عزيز اولين پيام دهنده مهر ... آشنای عزيز اولين وبلاگی پيام دهنده مهر .. و همه عزيزانم که پيام مهر فرستادند ) ...
ببخشيد کمی دير شد ... راستش دنبال کارهای او بودم.. بعدا تعريف ميکنم ...

واما بعد...
صبح روز سه شنبه شد.. يک مهمونی ديگه البته بدون وحيد ... وحيد و برای امتحان به مدرسه رسونديم ... و خودمون به طرف بيمارستان ... کارهای اوليه پذيرش رو انجام دادم و برگشتم دنبال وحيد... چون نمی تونست تنها به خونه برگرده ... به اتفاق وحيد مجددا به بيمارستان برگشتيم ... با اولين برخورد با مامانش گفت: مامان سوال سياهرگ اومد و من نوشتم که ...

نوبت معاينه ريحانه رسيد ... به اتفاق مامانش به اتاق پزشکا رفت ... فقط يه همراه رو اجازه می دند داخل بره ...
وحيد خسته شده بود و اظهار گشنگی می کرد ... رفتم به دکه بيمارستان و يه ساندويچ براش خريدم ... برگشتم به بخش ... هنوز بيرون نيومده بودند ... پس از دقايقی اومدند با چهرهای گرفته و ريحانه هم گريه کنان ... چيه ؟!!! ... گفتند ريحانه بايد خون تزريق کنه ... خونش خيلی کمه ... مامانش می گه خودشون هم نمی دونستند کدومش درسته ؟ ... خون بزنه .. نزنه..
ولی در مجموع ريحانه احساس خستگی و بيحالی زيادی داشت ..

برگه تدارک خون گيری و تهيه فيلتر خون رو به بخش بردم ... گفتند ديگه ما فيلتر نمی ديم .. گفتم پس از کجا تهيه کنم؟ ... بغل اتاق پذيرش .. اتاق مديريت ... يه فيلتر می دن البته بايد پولشو بدين ... عجب !! فيلتر فروشی باز شده ؟ نکنه در راستای خصوصی سازی بيمارستانهاست!!! ... از بيماران خاص شروع کردند تا زودتر از شرشون راحت شن!! ...اونم برای بيمارانی که خودشون به اين روز در آوردنش!! ... اونم برای بيماران خاص! ... اونم اورژانسی! ... عجب !!
اشکالی نداره ! مجبورم .. رفتم اتاق مديريت ... ببخشيد آقا ... گفتند جديدا توزيع فيلتر خونو شما رحمتشو می کشيد ... با صورتی در هم و اخمو ... انگار منتظر بود نوازشش کنم و به پاش بيفتم .... يه پارافی در هامش نامه مرقوم فرمودند ... بسمه تعالی ... آقای .. امضا ... در اتاق و قفل کرد و گفت : کسی که در رو باز کرد نامه رو به او بده .. بعد خودش رفت ...
منتظر موندم ... آقايي که لباس خدماتی به تن داشت پس از دقايقی در رو باز کرد... نامه رو به او دادم ... يه برگه در آورد و با يک ماشين حساب ... فکر کرد که من فيلتر عمده ای می خوام ... گفتم بابا بچه ام می خواد خون بگيره .. اونم اورژانسی ... يه فيلتر خون می خوام .. مجددا ليست قيمت ها رو در آورد و نوشت : ۵۹۵۰ تومان ... گفتم چقدر زياد .. گفت نه بابا اين فيلتر بيرون اينقده گرونه ... گفتم پولو به بدم شما ... نه بابا برو بانک بيمارستان ... پول کيفم رو باز کردم .. به! ۵۷۰۰ تومان بيشتر نداشتم ... با خودم گفتم اگه وحيد ساندويچ نمی خورد پوله جور بود ...
طرف مامانشون رفتم و گفتم تو کيفت پول هست؟ کيفشو باز کرد و چند تومنی بود ... خدا رو شکر ... يه هزاری گرفتم و به طرف بانک بيمارستان رفتم ...
وحيد يکسره نق مي زد ... خسته شدم .. خسته شدم ... گفتم بابا من چکار کنم ... منم خسته شدم .. صبر داشته باش ... الان می برمت خونه ...
مونديم پشت صف مراجعين در بانک .. يکی از دکترای ارشد همين پيوند جلو مونه ... از اوناست که به دروغ می گن درصد موفقيت اين عمل بالاست !!! ولی از ريحانه ها به عنوان موش آزمايشگاهی استفاده می کنند ...متصدی بانک می گه : آقای دکتر شده يک ميليون و دويست و ... تومان ... آقای دکتر : اينقد نبود که !... متصدی :آخه يه چک ۸۰۰ تومنی هم داشتين ... دکتر: بعله ...
وحيد نق زدناش ادامه داره ... می گه من خسته شدم منو برسون خونه ... کی می بری؟ .. گفتم صبر کن آقای دکتر پولاشو واريز کنه ... نوبت ما شد و پولو واريز کردم ... و نهايتا تحويل فيلتر ...
اقدامات بعدی .. ارايه تقاضای خون به بانک خونه ... ساعت ۵/۱ بعد از ظهر آماده می شه ...
نوبت خون گيری ريحانه برای چک کردن خون ( کراس مچ ) ... باز هم بی تابی ريحانه ... لطفا بخوابونينش روی تخت ... و گريه ريحانه ... می خوام ببينم چه جوری آمپول می زنه ... اين حرف هميشگی اونه که می خواد با چشاش فرو رفتن نيزه ها ی تمدن رو درون رگاش ببينه ...
گفتم بگو (...) .... و او با صدای بلند و گريه کنان .... بسم الله الرحمن الرحيم ... و سوزن اسکالپ چند سانتی داخل رگ پشت دستش فرو می ره ... مقداری از خون روی تخت می ريزه .. بخشيش پشت دستای کوچيکش شروع به چکيدن می کنه ... و صدای ريحانه .. مامی ... داداش جونم ... و وحيد در کنار در با نگرانی صحنه رو نگاه می کرد و اين خاطرات رو در گوشه ذهنش به بايگانی می سپره ...
اونا بايد منتظر می موندند تا خون آماده بشه ... من هم وحيد رو رسوندم خونه ... بالاخره قبول کرد که تنها خونه بمونه ... اولين باری بود که اينو پذيرفت ... حالا ديگه يواش يواش داره برای خودش مردی می شه .. گر چه اون مردانگی اش رو با ايثار شروع کرد ... ايثار بخشی از هستی خود : سلول مغز استخونش ....
مامانشون زنگ زد و گفت : ديگه آخرای تزريق خونه .. بيا دنبالمون .... وحيد خونه موند و من رفتم دنبالشون ... رسيدم بيمارستان ... گوشه ای کز کرده بودند و منتظرم بودند ...
مامانش گفت برای خون و سرنگ و ... بقيه هم پول گرفتند ... پول داشتی ؟ يه مقداری بود که بس بود ..

بالاخره برگشتيم خونه و يک روز پر ماجرا رو تموم کرديم ... اومديم خونه .. آه .. تازه يادمون اومد امروز چيزی نخورديم ... ساعت پنج عصره ... وحيد تو که ساندويچ خوردی ... يه نون بربری با نيمرو می چسبه ... همين و بس ... الحمدلله

.. ادامه دارد ....