ياد ايـــــام ....... ( ۹ )
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۸  کلمات کلیدی:
سلام به پيام آوران مهربانی!
از اينکه دير می نويسم معذرت می خواهم. سفری داشتيم به ديار امام غريب و زيارت خورشيد آن سرزمين و دعای خير برای دوستداران ريحانه.
و اما بعد ...
چند روزی نيست که از مسافرت دریا برگشتيم ... امروز سه شنبه است و فردا قراره ريحانه رو برای
معاينه به بيمارستان ببريم ... هفته گذشته که خون گرفته و يه خورده سر حال شده بود ...
اداره بودم مامانش زنگ زد و گفت ريحانه تب داره و خيلی بی حاله و اصلا هم اشتها نداره ..
تماس گرفتم بيمارستان ... گفتند که يه آزمايش بدين تا ببينيم بعدا ...
عصر برديمش آزمايشگاه برای آزمايش خون ... واقعا بی حال و رنجور شده بود ... نمونه گير آزمايشگاه يکبار نتونست از رگش خون بگيره ... شروع کرد از دست ديگش خون گرفتن ... البته با يک سر سرنگ ديگه ... که ريحانه با صدای لرزون گفت خارجيه؟ ... خانمه گفت آره عزيزم خارجيه !! ... و ريحانه از سن پنج سالگی فرق تمدن ها رو فهميده !! ...
نمونه گيری انجام شد و چند ساعتی بعد دنبال جواب رفتم ... با احتياط و آروم چشمم را به سمت نتايج آزمايش بردم ... جواب بسيار بد بود ... خونه اومدم ... مامانش هم نگران ... ريحانه شام هم نخورد ... دوباره زنگ زدم بيمارستان و جريان رو گفتم ... گفتند ساعت يازده شب تماس بگيريد ... ساعت يازده تماس گرفتم ... گفتند دکتر گفته بايستی اورژانسي بياد بيمارستان ... ساعت ۵/۱۱ شبه ... راه افتاديم به طرف بيمارستان ... زياد مايل نبوديم چرا که تجربه تلخ و سخت رفتن به بيمارستان به صورت اورژانسی رو داشتيم ... که غير قابل تحمل و طاقت فرساست ... سختی .. بی مديريتی .. عدم رسيدگی ..نبود امکانات و نهايتا شکنجه ...
ولی ميترسيديم که نکنه خطری داشته باشه ... به هر حال رفتيم بيمارستان ... سکوت محزونی محوطه بيمارستان رو گرفته بود ... ۱۲ نيمه شبه ... مثه قبلا ... از اولين فيلتر گذشتيم تا ok بده که بايد بستری بشه ... توضيح دادم بابا ما راغب نبوديم اورژانسی بياريمش اينجا ... نظر دکتر بخشه ...
به هر حال ... معاينه بعدی يه دکتر و يه نيمچه دکتر !! ... شروع کردند به بازجويی پزشکی از شروع درمان ... جهت کسب تجارب درسی ... شروع به تعريف خاطرات درمان ريحانه کردم ... کی پيوند شده ... براي چی پيوند شده ... از کی کاهش بهبودی شروع شده ... دو هفته قبل DLI شده ( همون سلول کمکی وحيد به ريحانه ) ... DLI ? دو تايشون نمی دونند يعنی چه!!
براشون توضيح دادم ... نيمچه دکتر شروع کرد به گزارش نويسی ... اون يکی تماس با فلوی خون ...
سرتونو درد نيارم گرفتن عکس سينه و بعد دستور بستری ... دکتر می خواست ردمون کنه ولی کشيک خون گفت بايد بستری بشه ... چون تبش هم بالا بود ...
ريحانه بستری شد ... اولين دستورات دکتر گرفتن خون ... ريحانه رو تختی دراز کشيد ... پرستاری اومد و وسايل نمونه گيری رو آورد ... از قرار معلوم بايستی خون زيادی ازش می گرفت ... ريحانه گريه هاش شروع شد ... ساعت يک بامداد روز سه شنبه است ... هم سن و سالاش در خواب شيرين هستند و اما ريحانه ...
پرستاره نمی تونست براحتی ازش خون بگيره ... و رگای ريحانه بود که يکی يکی خراب و پاره می شدند ... رگای دو تا بازوهاش ... رگای پشت دو تا دستای کوچيکش ... زير چشمی به مامانش نگاه کردم ... و اشکاش بود که از صورتش سرازير می شد ... و من هم در حال انفجار ...
پشت دستش اسکالپ های رنگارنگ وصل شده بود ... و چه حسن تصادفی ... سه رنگ تمدن بزرگمان شکل گرفته بود ... سبز و سفيد و قرمز ... گفتم ريحانه نگاه کن نقش تمدن بزرگمون پشت دستته ... پرستاره گفت : کدوم تمدن ... اين اسکالپ هنديه ... تازه اصلا هم بدرد هم نمی خوره ... اصلا وارد رگ نمی شه ... رگا رو پاره می کنه ... به من گفت چرا اينو اينجا آوردين؟
گفتم پس کجا ببرم ؟... گفت اينجا بيمارستان آموزشيه ... دکترا اينجا نميان ... اينجا رو نيمچه دکترا می گردونن ... گفتم آخه تنها مرکز اين پيوند اينجاست ...
گفت نگاه کن اطراف اين بچه مظلوم رو ... اصلا نبايد اينجا بخوابه ... براش سمه ... اطرافش انواع بيمارا از ايدزی .. هپاتيت و .... اونوقت بيمار پيوندی رو اينجا می خوابونند ... گفتم مجبوريم ...
بگذريم ... يکی دو تا آنتی بيوتيک به رگش تزريق کردند تا تبش پايين بياد ...
ريحانه آب می خواست ... به يکی از پرستارا گفتم: ببخشيد آب خوردن کجاست؟ ... گفت اينجا آب خوردن نيست ! ... عجب ! ... نزديک سی بيمار اورژانسی اينجا بستريند ولی آب خوردن ندارند ... يکی از مريضا شنيد آب می خوايم ... گفت بيا من يه خورده آب دارم ... شوهرم رفته از خونه برام آورده ... عجب ! چه مديريت درخشانی ... اونم در يکی از بزرگترين بيمارستانهای پايتخت تمدن ها .... باعث افتخاره !!
ساعت ۳ صبحه ... اومدم خونه تا سری به وحيد بزنم ... ساعت ۵/۷ صبح برگشتم بيمازستان ... ريحانه خواب بود ... گفتم چه خبر ؟... هيچ ... بعد از اينکه رفتی تبش به ۴۰ درجه رسيد ... به دکتر اورژانس گفتم ... گفت: که با شربت استامينوفن و پا شوره تبش رو پايين بيار ... ولی اون شربت رو نه تو اورژانس داشتند و نه در داروخانه بيمارستان ... يه پرستار لطف کردو رفت از بخش اطفال در يه ساختمون ديگه با يک سرنگ چند سي سی براش اورد ... به به!! اين همه ترقی و پيشرفت رو به که بايد گفت؟ ... تا به مدال افتخارات تمدن ما اضافه بشه ...
چند لحظه بعد يه پرستار ديگه اومد تا دوباره ازش خون بگيره ... گفتم بابا اين بچه خون نياز داره هموگلوبينش پنجه ... حالا شما هی ازش خون ميگيرين؟ ... گفت: تو برگه دستورات نوشته ...
به خودم گفتم عجب غلطی کرديم اين بچه رو آورديم دست اين جلادها سپرديم ... ريحانه باز شروع به گريه کردن ... و حرص خوردن ما ...
ماجرای هفته قبل باز هم تکرار شد ... خريد فيلتر و بانک خون و ... و تزريق خون ...
می خواستن به بخش منتقلش کنند که به علت نبود جا منصرف شدند ... و دستور ترخيص دادند ...
و ما ساعت ۵/۴ عصر به خونه برگشتيم و مثل هفته قبل صبحانه و ناهار و شام رو يکجا .... جای شما خالی ... الحمدالله

ادامه دارد ...