مينا و پلنگ ( ۳ )

ادامه روايت مستند مينا و پلنگ از کتاب مينا و پلنگ نوشته هادی سيف :

قسمت سوم :

مينا با اين همه ، مقابل چشم بيدار و خيره بلوط پير عاشق احساس شرم کرد . نمی خواست بلوط سبز، شاهد التهاب و هيجان او باشد . آخر، او عاشق بلوط بود و بلوط هم تنها عاشق آشنا و صبور او . بی اختيار گريست، گريه ای آرام و بی صدا، قطره های اشک بر گونه های برجسته و خون رنگش جاری شد. به سختی توانست از تن درخت بلوط پير عاشق جدا شود . مينا با بلوط پير که فاصله گرفت، آسيمه سر در تاريک ـ روشن سپيده صبح جنگل، پا به گريز نهاد .

* جوان، از قاب پر گل کله چويش، آسوده خيال از خواب آدمهای دهکده، چشمان مشتاقش را به راه جنگلی دوخته بود. به اميد بازگشت مينا از جنگل. به شوق دزديدن لختی تماشای او . جوان، احساس درماندگی می کرد . احساس نابرابری عشق . می دانست حريفِ دلِ بزرگ و روح بی قرار مينا نيست .

*دل پلنگ گرفت . راه افتاد به سوی تاريک ترين مکان جنگل . می خواست روز را نبيند . دلش برای سياهی و شب پر می کشيد، برای آمدن سحر و شنيدن آواز مينا . کاش می توانست آسوده و بی هراس، پا به دهکده بگذارد، به همه مردم سلام کند . پا به پای مينا به دشت برود. قدم به کله چوی مينا بگذارد . پای چشمهء آب دهکده بنشيند . مينا برايش آواز بخواند .

مينا  بی تاب رسيدن سحر بود. او جنگل را، همه جانداران جنگل را دوست می داشت . اهل خانواده جنگل بود .مينا از اينکه غريبه ای حريم امن جنگل را شکسته است، دچار خشم و ترديد شده بود. مينا از نيرنگ و دام آن غريبه،  وحشت داشت . سرانجام تصميم گرفت راهی جنگل شود. با همه توان با آن غريبه مرموز بجنگد . ميان راه آواز می خواند . اما نه آوازی شاد و عاشقانه . آوازش به فرياد يک پهلوان ميانه  ميدان رزم  می مانست . می خواست بجنگد، با همه حيله ها نيرنگ ها، با همه بدی ها .

*جوان، پشت بوته بلند درختی، ميان راه جنگل، در انتظار ديدن مينا پنهان شده بود . می خواست در اين سحرگاه، سر راه مينا را بگيرد . با دليری، رو در روی مينا، راز کهنهء روزها و ماههای طولانی دلدادگی اش را فاش سازد . مينا را خوب می شناخت، پاکی و صداقت و غرور مينا را باور داشت . می ترسيد لب به اعتراف بگشايد و مينا او را به باد طعنه و شماتت بگيرد، برای هميشه نوميد و سر خورده شود . آواز مينا از دور دست راه جنگلی، سکوت سحر را می شکست. مينا را ديد، همو بود، مثل هميشه تنها . مينا هر لحظه نزديک و نزديک تر می شد، بر خلاف سحرهای ديگر آوازش می لرزيد . گويی داشت فرياد می کشيد . پا بر زمين می کوبيد، هر دو دستش به نشانه اعتراض و خشم در هوا می چرخيد . مثل اينکه داشت با ستاره ها، با ماه، با آسمان می جنگيد . لحظه ای همه وجود جوان، يخ زد و مثل يک تخته سنگ، بی رمق بر زمين افتاد . جوان، باور کرد که مينا حضور پنهان او را دريافته است . مينا که دور شد، جوان پا به گريز گذاشت، در راه تاريک جنگل گم شد .

با مرگ هر ستاره ای، انگار که ستاره ای پر نور در دل پلنگ متولد می شد . وقت ديدار مينا داشت نزديک می شد . آواز مينا يکباره از دوردست جنگل به گوش پلنگ رسيد، پلنگ ساکت شد، لال و بی حرکت . آواز مينا مثل مرهمی بر زخم دل و روحش نشست، آرام و ساکتش ساخت . مينا عاصی و بی قرار، نفس زنان، بی هدف لابلای درختان تودر توی جنگل می دويد . مينا بی اعتنا به حضور بهار در جنگل، آواز و نغمه هيچ پرنده ای را نمی شنيد .

لحظاتی بعد، ترسی غريب به دل مينا راه پيدا کرد . اگر جنگل با او قهر می کرد، اگر به دليل آن همه خشم و هجوم بی دليل، او را نمی بخشيد، در ِ سبزش را به روی او می بست، زندگی ديگر برايش مفهومی جز مرگ و نيستی نداشت . مينا را سالهای سال، جنگل در دامن سبز خود پرورانده بود، غم يتيمی و بی پناهی را از دل مينا زدوده بود . او را نوازش کرده بود، بوئيده بود و بوسيده بود . مقاومت و صبوری را جنگل به او ياد داده بود، چندان که مفهوم عشق را، بلوط پير عاشق جنگل به او آموخته بود . مينا، همچو گنه کرده ای، شرمسار از گستاخی و خطا گريه کنان افتاد روی تن خيس خاک جنگل، بر پای درختان بوسه زد و التماس کرد تا او را ببخشند .

*چشمان پر نور و خيره پلنگ، خيس ِ خيس شده بود . می دانست اين همه خشم و عصيان و فرياد مينا را صدای پای او، داغی نفس های کشدار او سبب شده است . او دنيای آرام و بی خيال مينا را آشفته کرده بود . پلنگ، بيزار از آن همه گستاخی و نياز، وامانده و درمانده از حقيقت تلخ عصيان مينا، بر خودش می پيچيد . پلنگ، جسم بی حرکت و بی رمق مينا را که ميان جنگل افتاده ديد، لحظه ای به باور مرگ مينا افتاد . اگر مينا مرده باشد؟ اگر ديگر برای هميشه آوازش را نشنود ؟ او هم بايد که از جنگل برای هميشه فرار کند، دست از زندگی و حيات بشويد .پلنگ می دانست که بعد از مينا، زندگی اش جز چرخيدن و پرسه زدن های بيهوده در گوشه و کنار جنگل، جز به انتظار طعمه نشستن و کمين کردن، دريدن و ريختن خون مظلومترين و معصومترين جانداران جنگل، حاصل و معنای ديگری ندارد . از کجا که مينا زنده نبود ؟ اگر نزد مينا می رفت، شايد مينا از وحشت ديدار او پا به فرار می گذاشت و می گريخت . شايد هم از بيم به يکباره ديدن او جان می سپرد . چنگال پرقدرت ترديد و دودلی، گلوی بغض گرفته پلنگ را می فشرد . سرانجام تسليم فرمان دلش شد . دل می گفت که نزديک مينا شود و خودش را آشکار سازد .

ادامه دارد ...

/ 85 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صنم

و باز هم منتظر ادامه اين داستان زيبا هستم سعيد عزيز - فراموش نکن - غير از داستان زيبايت به بهانه ای ديگر نيز اينجا می آيم - به بهانه بوئیدن - بوی خوش ريحانه ام که اینجا پر است و بوسه بر دستانش و لطافت گونه های پاکش - در پناه حق سعيد عزيز ...

مهر تو

سعيد جان به ريحانه بگو دوای تو پيش خاله صنمه حتما ازش بگير....

ستاره سهيل

آقا سعيد مهربون من پاسخ شمارو زير پيامتون نوشتم ولی امروز متوجه اين عکسا شدم اينا کی هستن که اينقده خوشگلن

sima

سلام. گفتم شايد آپديت کرده باشين.

بي دل

سعيد جان سلام.عيدت مبارك.در عرفه ي عشق تعريف تو بود. آپديت چي ميشه..........

رضا

سلام.... چقدر اين داستان جذابه! :) خوش باشي :)

niloo

سلام : داستان بسيار زيبايی و انتخاب کردی . بی صبرانه منتظر ادامه داستان هستم . موفق باشی ......

poriia

مهربان..سعيد خان//پوريا را بر بی ادبيش بر بزرگيت ببخش../ريحانه را ببوس!

كامران/شبگرد

سلام سعيد خان... خوبي؟ عيدت مبارك .. منتظر آپذيت جديدت هستم.....